بچه را با آب لگن دور نریز ( یا روابط عمومی)

سلام  سوهان لقمه های های من،

اگر فرصت ندارید این نوشته را بخوانید و می خواهید من مختصر و مفید سه توصیه داشته باشم این ها هستند:

  • Trust In God کار کن و بقیه اش را به خدا توکل کن
  • اخلاق خوب و مردم داری روزی را زیاد می کند
  • اگر از برخوردی ناراحت شدید یادتان باشد به قول انگلیسی ها “Don’t throw the baby out with the bathwater” احتیاط کنید اما همیشه به شانس بعدی فرصت بروز بدهید و  روی اشکالات کسب و کار خودتان متمرکز شوید قوانین و مسیرهای ارتباطتان را طوری تنگ کنید که احتمال برخورد بد کم شود.


وااای حتی از فکر این که می خواهم یک همچین پستی بنویسم هم سرم درد می گیرم اما فکر می کنم باید بنویسم قبلا در این پست ها چیزهایی نوشته بودم ۱ ۲ ۳ ۴ ۵

برای اینکه هم ذهنم آرام شود و هم قوانینم را بازنویسی کنم و هم این که هر بار فرد جدیدی از من خواسته ای دارد من از اول توضیح ندهم، خصوصا که توضیح دادن خصوصی به افراد را نمی پسندم چون ممکن است برداشت شخصی شود یا به یک جریان طولانی بحث یا نصیحت تبدیل شود ( گاهی این طور می شود من برای رعایت ادب سعی می کنم توضیح مختصری هم اضافه کنم اما گاهی افراد آن را به پای موضع مجم نداشتن من می گذارند و سعی در نصیحت من و تشویق من به زندگی اجتماعی می کنند هه هه ) اما اگر اینجا و کلی  و بدون مخاطب بنویسم خیالم راحت است هم صرفه جویی می کنم و هم برداشت شخصی یا بی ادبی نشود.

امروز می خواهم در مورد ارتباط با همه صحبت کنم، راستش من این موضوع را خیلی دوست دارم اگرچه که کار راحتی نیست و هر تجربه در آن باعث می شود من جیزهای جدیدی یاد بگیرم و قانون های جدیدی برای خودم بگذارم. و دلم گسترده تر شود.

این متن شامل دو موضوع است یکی ارتباط با افراد صرفا در مورد یک سفارش کاری و دیگری برقرار کردن ارتباط با دیگران در جاها و شهرهای مختلف و ایجاد حلقه ی گسترده تری از دوستان و حامیان


فاز اوّل: فاز ناآگاهانه و با دیدی غیر کسب و کار


می دانید من دوران دانشجویی و قبل از ۲۵ سالگی  ساخت وب سایت را یاد گرفتم وب سایت شخصی داشتم و کارهایم را می گذاشتم، آن موقع ارتباط ها مشخص تر بود ایمیل و اینها برای ارتباط بود و چیزی به اسم چت روم و چت های یاهو هم بود برای کسانی که اهل چت بودند. من خودم اهل چت با غریبه ها نبودم. در لیست من دوستان مدرسه و دوستان دانشگاه بودند و واقعا یاهو مسنجر خیلی به ما خدمت کرد در انجام پروژه ها دنیایی بود برای خودش یادم هست چه ذوقی داشت که در دانشگاه خودم را به کامپیوتری برسانم یک نرم افزار پرتابل نصب کنم و در یاهو مسنجر آنلاین شوم و استاتوس خودم را به حالت Busy – @Uni در بیاورم. دلم غنج می رفت که از صبح تا عصر همین جوری آنلاین اما busy و At University باشم. یا چه کیفی می داد وقتی ماه رمضان بعد از سحر بدون آن اینترنت دیال آپ را وصل می کردم وارد یاهو می شدم یکی از بچه های سال بالایی ها را آنلاین میدیدم المیرا و بعد یکی دو ساعت بعد ساعت  ۷ و ربع در دانشگاه بودم و باز هم میدیدمش.  این ها مال دوران قدیم بود جایی که ایمیلی می فرستادی شاید جوابش را یک هفته بعد می گرفتی اصلا مدل این طور نبود که همه آنلاین باشند.  دانشگاه ما که سال اول اینترنت نداشت تازه از سال دوم اینترنت وصل شد. اینترنت کارتی و ساعتی خریداری میشد. رویش را می خراشیدیم و پسورد را می خوانیدم و وصل می شدیم. هزینه ی کارت های شبانه ارزان تر بود و من کارت شبانه می خرید ساعت یک تازه وصل می شدم و اوایل که بلد نبودم صدای مودم را قطع کنم با بالش صدایش را خفه می کردم. چه کیفی می داد وقتی با معلمم در کانادا صحبت می کردم.


زمان گذشت  و من قبل از ورود به دوره ی ارشد در سال ۸۹ روی طراحی و اجرای فونت کار می کردم  و اوایل ورود به دانشگاه مقاله را آنلاین منتشر کردم،  سر مقاله ای که در مورد فونت ها منتشر کردم از طریق ایمیل وب سایتم خیلی افراد با من تماس گرفتند آن موقع تلفنم را هم در اینترنت گذاشته بودم و تماس تلفنی هم داشتم  تماس هایی از فارس، کردستان، تهران و یک شرکت حسابداری داشتم. البته سر یک مقاله ی دیگرم یک تماس هم داشتم، آره در مدرسه بودم که یکی زنگ زد و تقاضای خرید مقاله ی کامل داشت! دانشجو بود گفتم مگر آدم تحقیق را می خرد؟ گفت خوب چه اشکالی دارد خیلی ها این کار را می کنند.  در بین سایر تماس ها هم همه خوب بودند، یکی که از فارس بود و از محققان پیگیر خط و نوشتار و متون دینی بود لطف بیشتری داشت و مطالب بیشتری می فرستاد گاهی از شهرش یا گاهی از عکس های خودش با برادر دوقلو اش  و … خیلی برایم خوشایند نبود که گاهی تعریف می کرد به شکل تحسین اما در مورد ظاهر من یا عکسی که من به شکل باحجاب در وب سایتم گذاشته ام ، این را دخالت می دانستم و از طرفی قضاوت در مورد باور افراد بر اساس عکس عمومی یا  مطالب عمومی کار درستی نیست بابت تعریف تشکر کردم اما  تذکر دادم و باز یادم هست در تشریح تسمخر هایی که در مورد خواهران دینی کاتولیک میشود  در جمله ای کلمه ای را به کار برد که به نظرم مناسب نبود و از طرفی واقعا علاقه مند به این همه بحث های حاشیه ای بی ارتباط نبودم بنابراین تذکر دادم و ایشان هم گفت که دیگر مطلبی نمی نویسد.


بعد از آن من مواجه با دو رخداد شدم که احساسی آمیخته از ترس و زیر نظر بودن باعث شد در لاک خودم فرو بروم. مورد اول مربوط به این بود که کاری انجام داده بودم و موسسه برای تبلیغ تلفن من را به خیلی از خبرگزاری ها داده بود، خبرنگاران تماس می گرفتند و سوالاتی نه در مورد کار بلکه در مورد تاریخچه ی زندگی من می پرسیدند، در یکی از مصاحبه ها از من درخواست عکس کرد، من گفتم تمایلی ندارم که عکسم را ارائه کنم ( مشکلی با ارائه ی عکسم در سایت های خودم یا جاهای دیگر نداشتم اما دوست نداشتم عکسم کنار مصاحبه باشد) خانم خبرنگار گفت ” بسیار خوب یک عکس پیدا می کنم” آن موقع شاید من متوجه معنی صحبت او نشدم اما بسیار ترسیدم و تمام عکس هایم را از همه جا و وبسایت پاک کردم، تماس مکرر خبرنگارها و اینکه شماره ی من را افراد بدون اجازه داشتم من را حسابی عصبی کرده بود، از تماس گوشی ام می ترسیدم و کلافه می شدم حتی یک بار یک خبرنگار قصد داشت نظر سنجی ای در مورد عملکرد دولت بکند و من را در لیست گذاشته بود و من گفتم نمی خواهم در این باره صحبت کنم.

مورد دوم که من را در لاک خود فرو برد، مربوط به صحبت همکاران بود، مدتی به طور موقت در جایی کار می کردم که در آن مدت گویا همکاران را برای گزییننش صدا می زدند. روند مصاحبه ها چند بخش بود فرم پر می کردند شامل مشخصاتی از همسایه و پدر و مادر و همسر ، به محل زندگی اطراف فرد می رفتند و تحقیق می کردند به محل کارمی رفتند و جدای آن حتما و حتما فرد را به طور حضوری به محل سازمان دعوت می کردند و از اون مصاحبه هایی در مورد پوشش، شرکت در مراسم ها، راه پیمایی ها ، قرائت و … می پرسیدند. یکی تعریف می کرد که چادر سر کرده و رفته. یکی می گفت از همسایه شان تحقیق کرده اند، همه به هم با ترس تذکر می دادند و یا بدتر از آن به راحتی پشت سر هم غیبت می کردند. یکی می گفت مهمانی می روم می ترسم کسی سریع ببیند نوک موهایم معلوم است ، چرا که او را صدا زده بودند و گفته بودند شنیده اند موهایش معلوم است و برای همین تعلیق است و سه ماه وقت دارد سه کتاب را که به او داده اند بخواند و از آن امتحانی از او خواهند گرفت. چیزی که میدیدم این بود که اولا نتایج ارتباطی با حقیقت نداشت مثلا افرادی بودند که پذیرفته شده بودند اما مثلا دو شماره داشتند و عکس یک شماره شان کاملا با لباس های بدون پوشش شانه و در مهمانی بود اما در مقابل افراد دیگری که می دانستم اهل شرکت در مراسم هستند مشروط شده اند.  جدای از آن شاید این لزوم حضور در سازمان برای ایجاد حس آماده باش بوده و نه لزوما تحقیق

من مدت موقتی در آن جا بودم و گذر من هیچ موقع به آن جا نیفتاد اما حرف ها و صحبت های افراد خیلی استرس آوربود و خدا رو شکر من از آن جا بیرون آمدم

این دو مورد من را به شدت درون گرا کرد. و محتاط.  احتیاط را با خودم نگه داشتم و  در مورد درون گرایی  با کمک یوتیوب و دوستان و معلمان و استادان مجازی عزیزم در آن و همچنین با کمک تغییر نگاه در کسب و کار و درآمد آن را به جرات، جسارت و برون گرایی تبدیل کردم.


فاز دوم: فاز آگاهانه و با دید به زندگی و کسب و کار 


در هنگام دوران ارشد و خصوصا بعد از آن وقت رشد شبکه های مجازی بود. قبل از آن هم فیسبوک بود اما من به شخصه از فیسبوک استفاده نمی کردم، در واقع سال های قبل از قبول در ارشد سال های سختی بود و من هم کار سختی داشتم تا بتوانم در رشته ی انیمیشن قبول شوم و هم عملا در بیست جلسه کنکور شرکت کردم تمایلی به ازدواج نداشتم و کار هم خود داستان جدایی داشت که در این پست توضیخ داده ام. تمام این تغییر و تحول ها و ورود به فیسبوک و دیدن پشت سرهم خبر های مختلف از افراد مثل رفتن به خارج قبولی در دانشگاه رفتن سر کار ازدواج و … احساس ترس، عقب ماندن و افسردگی ای به من داد که ( بعدا متوجه شدم در ارتباط با FOMO نیز هست) و قبل از اینکه صفحه ای در فییسبوک بسازم از آن بیرون آمدم و خدا روشکر در دوران ارشد هم اساتید و دوستان ارتباطمان از طریق ایمیل و یاهو گروپ بود و اصراری بر فیسبوک نبود و هنوز موبایل های هوشمند، تاچ و پیامرسان های اجتماعی نیامده بودند.

آن موقع شبکه های کاری مثل لینکدین ایجاد شد و از طرفی متوجه شدم ساخت صفحه های کاری به اسم Art of Artist-Name مد شده و هر هنرمند از طریق ساخت یک صفحه ی هنری در فیسبوک کارهایش را به دنیا نشان میدهد چیزی در ارتباط تر و به روز تر نسبت به وب سایت و ایمیل. بنابراین من هم وارد شدم. جدای این که در لینکدین با پروفایل شخصی ام سفارشی گرفتم اما  در جاهای دیگر در اوایل هنوز به دلایلی که در قبل گفتم و ترس از در تعقیب بودن یا در خطر بودن از اسامی برای برند یا استودیو ام استفاده می کردم هم شروع به تولید انیمیشن کردم، هم کارهای خمیری زیورآلات تولید میکردم و هم کارهایی در زمینه ی ترجمه  انجام دادم و هم سفارش هایی در زمینه ی صدا پیشگی و تولید کتاب صوتی انجام دادم هر کدام را با یک اسم تجاری جلو می بردم، کم  کم اینستاگرام آمد و تلگرام . و من حتی با کمک اینستاگرام شخصی ام توانستم مجموعه ای از صدا ها را از افراد مختلف از کشور های مختلف  برای کاری که می خواستم شروع کنم دریافت کنم. در مورد صفحات با عنوان تجاری اما کم کم متوجه شدم یک برند برای ارتباط با مشتری باید دارای هویت باشد خصوصا اگر برند من خودم هستم، نیازی نیست شترسواری دولا دولا کنم، در مطالعاتم متوجه شدم حضور عکس از آرتیست در بین هر چند پست از کار نقش مهمی در ارتباط با مخاطب دارد

از طرفی من دیگر زندگی ام را عوض کرده بودم به جای تکیه بر حقوق ثابت سعی داشتم مثل یک کشاور کار کنم یا به قول انگلیسی ها Trust in God. خیلی خیلی شروع به مطالعه ی افراد دارای هنر و درآمد شخصی و یا فریلنسر کردم صفجات و کار آن ها را در همه جا پیگیری کردم پادکست های زیادی گوش می دادم خصوصا being freelance که در یکی از ویدئوهایش هم استیو از من تشکر کرد و خیلی ذوق زده شد که ایمیلی از تهران گرفته. پیگیری کردن تمام این هنرمندان و دانشمندان ( تصویرساز، متخصص CSS, SVG، نویسنده ی وب، عکاس، دستیار دیجیتال، عکاس علمی، عکاس جواهر، عکاس پرتره، عکاس فشن ، … ) به من کمک کرد ذهنیت ام تغییر کند و به سمت یافتن هویت شخصی خودم و نمایش آن و افتخار به آن بروم.   و از طرفی من از طریق یوتیوب خیلی از ویلاگ ها و ویدئوها را دنبال کردم ویدئوهایی که افراد خیلی ساده در گوشه ای از اتاق ضبط می کردند. قبلا در ایران ما از این ویدئو ها نداشتیم و این قدر تصور راحتی نسبت به آن نداشتم اما دیدن این همه آدم از کشورهای مختلف، با لباس های مختلف، لهجه های مختلف، پوشش های با حجاب ، لباس های ملی ، رنگ های مختلف اعتماد به نفسم را بالا برد. در جامعه ای که در آن بودم معمولا همه عادت به گفتن این که ” ای وای بد افتادم، ای وای این لباس خوب نیست، ای وای این رنگ رو گزینش گیر میده، ای وای شال نباید پوشید فقط مقنعه، ای وای دندون ها فاصله اش معلوم شد و …” داشتم  اما یوتیوب همه ی این جملات را بی ارزش کرد، و در عمل ذهن من را تغییر داد یکی اینکه هر چه باشی ، زبانت در هر سطحی باشد، هر رنگی باشی، هر ملیتی داشته باشی، آدم ها بهت احترام می گذارند ازت تشکر می کنند و دوستت دارند این یک واقعیت است و هویت همانی که هست افتخار دارد. دوم اینکه یک دنیای ایده آل هر کس هرچه دارد بی چشم داشت به دیگران یاد می دهد و در ازایش تبلیغ یا درآمد گوگل شاید بگیرد اما یک بده بستان علمی صرفا بین مخاطب و ارائه کننده است و اینکه لازم نیست از کسی تقلید کنی فقط باید یکی چیز پیدا کنم که به دنیا ارائه کنم نوعی کنار هم بودن. و سوم اینکه دیگر تفکر ایده هایت را کسی می دزدت پس لو نده، نخ نما و پوسیده است، اتفاقا جلوی همه کار کن ، با patreon و sponsor دیگر همه به کمکت می آیند.

من هم شروع به ساخت ویدئو و ضبط از خودم و صحبت کردن کردم ( بیسکولنز) یادم می آید اولین بار که در کانال آپارات شخصی ام یک ویدئو آپلود کردم وقتی از خانه خارج شدم آن چنان احساس ترسی تمام وجودم را گرفت که حد نداشت، موبایل قدیمی ای در دستم داشتم که با بروزر جاوا نمی توانستم کاری بکنم فقط خدا خدا می کردم به خانه برسم و ویدئو را بردارم تمام بدنم پر از استرس، ترس و فشار شده بود، از اینکه اطلاعات من در ویدئو لو رفته یا تهدیدی است. وقتی پیش یکی از دوستانم در کتابحانه ای رسیدم من را آرام کرد و گفت هر کسی کاری دارد و این هم کار توست، اگر کسی مغازه ای دارد با افتخار در آن می ایستد این هم کار توست نباید از آن خجالت بکشی یا بترسی. حرفش خیلی به من آرامش داد وقتی برگشتم ویدئو را کمی ادیث کردم و دوباره آپلود کردم بعد از آن دیگر آن احساس ها رفت جالب است اولا همه تبدیل به ذوق شد و دوما به هیچ وجه حتی اگر ویدئویی حاوی مطلب اشتباهی باشد دلم نمی خواهد آن را پاک کنم فقط ترجیج می دهم در ویدئویی دیگر اصلاج کنم ، حتما تجربه کنید، از یک جایی به بعد احساس جدایی از ویدئو می کنید و فرد درون آن مثلا یک فرد دیگر است مثل این هست که دارید دوستتان را تماشا می کنید نه خودتان را.، خود را متفاوت با آن می بینید و مدام سعی می کنید پیشرفت کنید بیشتر یاد بگیرید و تغییر کنید.


اما به موازات این حس های خوب و کارهای جمعی یک مورد دیگر هم بود و آن آمدن پیام رسان های جمعی مثل وی چت و وایبر و تلگرام و واتساپ و

گوشی های هوشمند آمدند کم کم افراد گوشی های تاچ و هوشمند خریدند و من هم یکی برنده شدم اوایل وایبر آمد و یک راه ارتباطی خوب بود، تجربه ی ارتباط با همدوره ای های مدرسه آن هم در کف دست خوب بود. وایبر روی کامپیوتر هم نصب می شد و من که وظیفه ی رنگ آمیزی یک کار انمیینش را داشتم با وایبر با کارگردان  که دوست صمیمی ام بود ارتباط داشتم و در هزینه های تلفن هردومان صرفه جویی می شد. و لذت باز بودن پنجره در کامپیوتر و مکالمه ی صوتی در همان کامپیوتر عالی بود.

البته وایبر هم مورد استفاده ی نادرست قرار می گرفت، یادم می آید معاون آموزشی شماره ی همکاری را از من در پیامک خواست، چون ساعت ۱۱ شب بود ندادم، و صبح روز بعد در ساعت کاری پیامک کردم  بعدا فهمیدم که شماره را از فرد دیگری گرفته بود و ساعت ۱۱:۳۰ شب با پیام وایبری به  آن همکار گفته بود ” از همکاری با شما امسال معذوریم” و آن همکار هم شب تا صبح گریه کرده بود. خدا رو شکر من آن سال خیلی تلاش کردم و با جواب ندادن پیامک ها در ساعات و روزهای غیر کاری و جواب ندادن وایبری خیلی شان خودم را حفظ کردم اما همکارانی بودند که هم ناراحت بودند از اینکه مدیر در مسافرت و یا ساعت ۱۲ شب از آن ها کار می خواهد هم می گفتن به تو حسودیمان می شود وقتی به ما کاری غیر منظقی می گوید یا کاری که حق الزجمه جدا دارد  و می گوییم به خانم ملکی بگویید می گوید نه ایشان که نه . از طرفی در خیلی موارد به شکل دعوتی و رسمی از من درخواست می کردند.

کم کم تلگرام آمد، گروه ها و بعد از آن کانال ها ساخته شدند. برای من بهشتی بود، عضو خیلی از گروه های گرافیک، گرافیک کامپیوتری، عکاسی، تصویرسازی شدم، هرکس نمونه کارش رامی گذاشت افراد نظر میدادند، از کارهای دیگران انرژی و انگیزه می گرفتم و از طرفی روشی برای تبادل در مورد قیمت ها حقوق اینکه افراد در حالت استخدامی و بعد از آن کار مستقل درآمد خود را چه طور بالاتر بردند و …

برای من مثل یک دانشگاه بود، تا از کار خسته می شدم ، دست به موبایل می بردم و برای دیدن و یادگرفتن سرمی زدم، آن موقع ها سعی کردم گروهی برای بچه های کامپیوتر هم بسازم و عضو گروه های کامپیوتری هم بشوم اما جو آن ها این قدر پویا و مفید نبود، گروه هم دانشگاهی هایمان که اولا بچه ها از آقایان و همسرانشان دعوت نکردند و گروه گروهی دخترانه که نه زنانه شد چرا که مدام در مورد دندان درآوردن و بچه و … صحبت شد و وقتی من درخواست کردم کمی هم از کار و مطالب جدید و بازار به من بگویند تا به روز شویم، دوستی گفت راستش خسته ایم “کار که خسته کننده است حالا که اینجا هستیم دیگر ولش کن. ”  آن جا بود که من فهمیدم چه قدر مهم است رشته ای بروی که دوست داری و از طرفی بتوانی کاری پیدا کنید که هیجان و خلاقیتت را قلقلک دهد، کاملا درست است اگر وارد کار بسیار دور از پژوهش و تنها خدماتی شود و مشکل کار و تولید باشد این اتفاق ممکن است بیفتد خسته شدن حال چه مهندس باشی چه پزشک. چه اجرا کننده ی کار هنری. بنابراین من تلگرام را به عنوان دانشگاهی برای یادگرفتن و ارتباط با فعالان هنری قرار دادم .

اما این سر زدن ها و چک کردن های مداوم دو مشکل داشت اول اینکه تعداد سوالات و تماس دوستان هم زیاد می شد، کم کم دیدم حجم زیادی از سوالات کامپیوتری را دارم دریافت می کنم، بعضی واقعا ربطی به مهندس بودن من نداشت و با گوگل هم حل میشد اما چون در ذهن دوستان من اولین اسم می آمدم انواع سوال ها می رسید و جدای وقت گیر بودن پاسخ دادن با دکمه های کوچک موبایل خیلی سخت بود. در کنار آن گاهی به شکل چت هم با آن برخورد میشد مثلا دیروقت شاید سر می زدم اما دوستی دلش گرفته بود، سلام خوبی می فرستاد و بعد من متوجه میشدم کاری نداشته و فقط قصد صحبت داشته. از طرفی در دانشگاه یا در وب سایت های تعامل زبان چند نفری بودند که شماره من را خواسته بودند و تعداد کمی که بعد از صحبت متوجه شدم هویت شان، محل کارشان، خانواده شان کیست،  و خودشان را معرفی کردند و جدای آن از طریق موضوع بحث ها و صحبت ها متوجه شدم مثلا اهل مطالعه فلان نوع کتاب یا انجام فلان هنر در کنار مثلا فلان فامیل هستند خلاصه شماره ام را به ایشان داده بودم. در بیشتر موارد هیچ مشکلی نبود و درد سری نبود. مثلا یادم می آید قبل از آمدن پیام رسان های اجتماعی کسی مثلا از هم دانشگاهی ها نهایت چند پیامک می دادند و حالا خودشان یا از حانه تماس می گرفتند و با جواب نه دیگر تماس غیر احوال پرسی یا غیر کاری ای پیش نمی آمد .

اما در مورد پیام رسان اجتماعی در یک یا دو مورد من کمی گیج شدم،با اینکه به درخواست های برای ازدواج یا دوستی برای ازدواج، محترمانه و با دلیل نه گفتم، اما پیام های زیاد به شکل “سلام خوبی” که در ادامه هیچ کار  مطلبی  نداشت کلافه ام کرده بود. خصوصا که برخلاف برخی که گیرایی شان بالاست و مثلا با جواب ندادن متوجه می شوند تمایلی به انی پیام ها ندارید، موردی داشتم که اعتراض می کرد” که چرا جواب من را در کمتر از ۲۴ ساعت ندادی؟ یا چرا نوشته شده پیام خوانده شد” یا مثلا گاهی کافی بود که من وصل شود یا عکس را تغییر دهم دوستان نزدیک پیام می فرستادند ” سلام به به ، مبارکه چه عکسی” خوب این خوب بود اما اینکه کسی اهل اجوال پرسی یا پس ندادن احوال پرسی باشد و تا کاری بکنی پیام دهد چندان جالب نبود.

بعد ها که بیشتر  فهمیدم که حق داشته ام که این “سلام خوبی” ها اذیتم کنند به

  • اول اینکه فهمیدم این یک روش رایج برای افراد است که به غریبه ها پیام میفرستند.
  • دوم اینکه متوجه شدم بیشتر آن ها نه برای این هست که کاری یا قصد احوالپرسی داشته باشند بلکه در آن لحظه احساس دلتنگی، ناراحتی، مشکلی در کار دارند، حتی بعد تر وقتی از یک نفر پرسیدم که چرا با وجود در خواست های قبلم اما همچنان ادامه ی کارش را نمی نویسد ” و جوابش این بود ” می خوام ببینم شرایط مناسب هست یا نه ” :-۰
  • و مورد سوم دیگر حسابی خیالم را راحت کرد از این بابت که ایرادی ندارد جواب این “سلام خوبی ها” را ندهم. و آن هم یک یا دو مورد بود که دوست یا حتی آشنا هم نبودند و نه اهل احوالپرسی بودند و نه حتی جواب دادن/ اما دقیقا در مواقعی که دنبال یک نیروی کار برای بیستن تیم بودند می نوشتند ” سلام خوبی؟” حالا من نمی دانم این چه مدل تیم جمع کردن است، حتی ظاهر صمیمی هم ندارد گشتن دنبال افراد با مسنجر و بدون گفتن کار، خوب معلوم است وضعیت مدیریت این کار و بودجه اش چه می شود.

خصوصا که خلاصه دیدم من مواجه شده ام با سه مورد که اذیتم می کند

  • پیام های بی موقع: راه جل
    • اگر از دوست صمیمی و معقول یا فامیل  است  پیام را باز بکنم و اگر فوری نبود یادداشت کنم بعدا در ساعت روز جواب بدهم
    • اگر از مدیر، معاون و همکار برای کار است، باز نکنم تا ساعت کاری و روز کاری
    • اگر از افرادی است که نسبت به جواب ندادن فوری اظهار خشم می کنند باز نکنم ( این راه حل با شکست مواجه شد چرا که با اعتراض نسبت به آنلاین شدن اما نخواندن پیام مواجه شدم)  کاملا گرفتار شده بودم نه درخواستی بود که نه بگویم. نه درخواست های من برای گذاشتن پیام های کامل به این دو سه نفر اثر داشت و از طرفی این افراد افراد بدی نبودند دوستان قدیمی مدرسه و یا افراد تازه اما علاقه مند به من. رفتار من نباید شامل توهین می بود فقط من مواجه شده بودم با افرادی که به خاطر سرعت در پیامرسان های اجتماعی، استفاده ی زیاد از آن و آنلاین بودن دائم دچار حساسیت و از دست دادن صبوری شده بودند و cyberbully بسیار سعی کردم با چندین قرار حضوری عادت ارتباط با پیام رسان را برایشان از بین ببرم. یک بار هم امتحان کردم که بگویم لطفا فقط ایمیل برنند که مواجه شدم با ایمیل های یک خطی در ساعت بد موقع مثل ” بیداری؟” در جواب تذکرم هم متاسفانه پیام بدی که فکر نامناسبی را به من منتسب کرده بود دریافت کردم.

در نهایت من عطای این دانشگاه را به لقای این مورد حمله و توقع گرفتن  ترجیح دادم ( شاید بگویید خوب بلاک می کردی، یا hidden, یا lastseen. همه ی اینها را می دانم اما من دو ایده در ذهن داشتم اول اینکه من کسی را بلاک نمی کنم افراد باید رفتارشان را درست کنند دوم اینکه من خودم را محدود نمی کنم من آزادم اگر با مخفی کردن خودم قایم کردن خودم بخواهم کار کنم، نوعی محدودیت از همان جنس محدودیت های اجباری و ظالمانه به خودم اعمال کرده ام اما نه توسط دیگران بلکه توسط خودم)

در واقع می دانید به نظرم چه طور است؟ اکثر مواقع و یا حتی همه ی مواقع افراد قصد بعدی ندارند فقط مراعات نمی کنند و شما را در شرایطی مثل خودشان در نظر می گیرند. مثلا وقتی فردی در سر کار استخدامی است و بابت حضورش در پشت میز حقوق می گیرد، در ساعت های بیکاری شاید دنبال یک گپ باشد و به سراغ شما بیاید اگر خیلی کوتاه بیایید او اصلا ممکن است فکرش را هم نکند شما وقت ندارید یا شما بابت زمانی که در حال جواب دادن هستید بر خلاف او پول دریافت نمی کنید و باید کار کنید تا پول دربیاورید. یا مثلا فردی در مغازه است، به اشتباه ممکن است فکر کند ساعات کاری شما هم مثل او بعد از ۸ شب ادامه دارد و تا ۱۲ هستید یا ممکن است در ساعاتی که مشتری ندارد به سراغ شما بیاید و بعد از آن برود، تعارف نکنید و اگر قانونتان مثل من عدم پاسخگویی کاریبعد از ساعت کاری و یا عدم گپ زدن دوستانه بعد از ساعت ۸ و نه شب است، قانونتان را بگویید، در غیر این صورت این طبیعی است که شما به شکل یک غول جادو که با دست کشیدن به موبایل از آن ظاهر میشوید تصور شوید.

Image result for female genie costume out of lamp

یا مثلا گاهی افراد تصور می کنند که آن ها تنها افرادی هستند که به سراغ شما آمده اند و قانون آن ها و سبک ارتباطی آن ها در استفاده از پیام های خصوصی ارجح است و این نشانه ی محبت و لطف آن هاست و باید سپاسگزار هم باشید اما در واقعیت گاهی این مثل آن است که مثل فرد غریبه ای است که در خیابان مطلبی را به شما می گوید و  نه مثلا شما غرفه ای دارید و نه تنها سر می زند بلکه حتی دوستانش را هم می آورد  و در مقایسه با فردی که مدام اصرار دارد که شما به فلان کوچه ی خلوت بروید یا هر وقت بخواد مطلبی بگوید هیچ کس نباید در حجره ی شما باشد و هیچ هویت و ردی از خود به جا نگذارد. پاک کردن پیام ها هم که به کمک این افراد آمده

Related image

بنابراین پیام رسان های اجتماعی را رها کردم، من دور از خانواده در کشور یا شهر دیگری نبودم که نیاز داشته باشم پس به راحتی خارج شدم و فقط هر چند ماه یک بار برای پاک نشدن حساب سر می زدم.  اولش سخت بود، به دو دلیل:

  • اول اینکه پیامرسان احساسی از اعتیاد را در تو ایجاد می کند احساس در ارتباط بودن هرچه بیشتر چک کنی وابسته تر میشوی در روزهای اول حس می کنی تنهایی، در دنیا اتفاقاتی می افتد و تو نمی دانی، دوستانت، هم مدرسه ای های سابق، هم دانشکده ای ها همه چیز وااای اما کم کم بعد از چند روز به آرامش میرسی
  • دلیل دوم اینکه دوستان اعتراض می کردند، چرا نیستی، بیا تلگرام ، چرا،  حتی یک از همان دوستان که پیام های ناقصش من را کلافه کرده بود می گفت ” به خودت فشار نیاور ” ” و من در دلم می گفتم خبر نداری چه فشاری از روی من برداشته شده” . اما کم کم این اعتراض ها رفت، دوستان واقعی که  به من پیام می دادند نه چون اتفاقی اسم من را در لیست دیده باشند ، نه چون عکسم را عوض کرده باشم بلکه چون یاد من بودند. از طرفی دیگر رفع اشکال دوستان هم شیرین شد، به جای اینکه من با آن کیبرد کوچک گردن درد و دست درد و چشم درد و مچ درد بگیرم و یک رفع اشکال مسخره ۳ روز طول بکشد که او بپرسد، من جواب بدهم، دو ساعت بعد او چیزی دیگری بپرسد، رفقا تلفن می زدند، کامپیوتر روشن و کار سه روزه تنها در ۱۰ دقیقه حل میشد و فشاری هم به من نمی آمد.

گهگاهی از این محدودیت ام در استفاده از تلگرام کوتاه آمدم مثلا افرادی دانش کافی نداشتند و فقط یک موبایل و یک تلگرام بلد بودند  اما در نهایت متوجه شدم افراد خودشان راه را پیدا می کنند مثلا یک سفارش کاری داشتم که فرد ایمیل نداشت ولی با ناشر صحبت کرد و آن ها فردی را مسئول کردند تا کار ارسال فایل با کیفیت را انجام دهیم.


در این مدت من به خیلی ها کمک کردم و خیلی ها در اینستاگرام از من سوالاتی پرسیدند  اما گاهی هم برخی افراد انرژی من را می گرفتند یعنی وقتی احساس می کردند رفیق شده اند از غم و غصه هایشان می گفتند ( منظورم مشکل نیست منطورم حتی غم و غصه هم نیست منظورم بی انگیزگی، یا غرزدن ها ی کار نیست، قبول شدن در رشته و … ) اوایل که من خیلی شور جوانی داشتم و به همه کمک می کردم و لینک و مثال کاربردی میدادم بعد متوجه شدم این گاهی خود من را خسته می کند یعنی گاهی من در دلم  حتی به طور ناخودآگاه توقع یک دستت درد نکنه یا یک جبران را دارم اما وقتی فرد می رود یا خبری نمی دهد یا نتیجه ی کار را اعلام نمی کند احساس بدی پیدا می کنم

راه حل: بعد از آن تصمیم گرفتم به جای ارتباط مستقیم با افراد اولا خود را به هیچ وجه وارد مسائل احساسی افراد در مورد کار و درس و زندکی نکنم به قول جونی سایمون” هر کس حیاط خوب را دارد، اگر شما فکر می کنید دوست دارید در حیاط خود را باز کنید و به کمک همسایه بروید که مرغش دارد بال بال می زدند و همه ی خیاط را کثیف کرده اشکالی ندارد اما این را هم می پذیرید که حیاط شما هم ممکن است کثیف شود پس فقط اگر این توانایی را دارید که حیاط خود را تمیز کنید این کار را بکنید. ”  دیدم راست می گوید واقعا هرکس که زندگی را سیاه می بینید یا دوست دارد تریپ غم و غضه ور دارد و چهار تا شعر و دیالوگ هم از آثار ادبی شعرا و فیلم ها بگوید، شاید اصلا جلب توجه باشد، کار من نیست که انرژی بگذارم کار مشاور هست. و باید این مساله را در درونم خاموش کنم و از یک گوش شنیده، برخورد محترمانه ای بکنم و از گوش دیگر بدهم برود. ( بخوانید مطلب خون آشام های انرژی را  و همچنین این مطلب را )

در ازای آن یعنی از ازای حذف ارتباط مستقیم و شخصی با افراد تصمیم گرفتم انرژی ام را برای عموم بگذارم برای آن هایی که حتی شاید بیشتر نیاز به کمک داشته باشند اما حجالتی ترند و کمتر اهل زحمت دادن هستند. و شروع کردم به پست کردن در وبلاگ، نوشتن در جاهای عمومی، صفحات عمومی و اینستاگرام عمومی. پاسخگویی و دعوت به پرسش در جاهای عمومی مثل کامنت و فروم و … تا قابل استفاده ی مجدد باشد

در این بین مثلا یک نفر بود که بعدا روابظمان خوب شود  وقتی به من ر اینستاگرام دایرکت داد و من جواب دادم اما دایرکت ها خیلی زیاد شد و حتی برخی کامنت بودند من درخواست کردم لطفا کامنت به شکل عمومی بگذارد جواب های من خیلی او را متوجه عدم تمایل من نکرد از طرفی نتوانسته بودم کتابی از او که می گفت نویسنده است پیدا کنم تا که صراحتا گفتم که از لطفش متشکرم دریافت پیام های زیاد در دایرکت به عنوان شخصیت بدون عکس و هویت آزاردهنده و حتی ترسناک است تا عکس و مشخصات بیشتری از خودش فرستاد اما در با چند تذکر دیگر من که ترحیج میدادم زیر هرپست کامنت باشد اهل تلگرام نیستم و یا در کارهای شخصی فرم پرکردن و ثبت نام نمی رسم کمک کنم به احترام متقابل رسیدیم و خدا روشکر ارتباط ما به شکل احوال پرسی هایی گاهی تلفنی محدود شد و یا گاهی که فرصت کاری یا تحصیلی پیش بیاید به هم اطلاع بدهیم


لورن کارنی و  جیم مکنزی و اسکندی  کسانی که معلم اخلاق من شدند

در حالی که کمی دلزدگی سه هنرمند نگاه من را به روابط عمومی تغییر دادند، من هر موقع برای این هنرمندان نظری دایرکتی چیزی گذاشتم اگر دیدند جواب دادند و هرسه بسیار پر طرفدار و حرفه ای هستند. یک بار که پادکست لورن را می خواندم خیلی من را تحت تاثیر قرار داد،

از لورن پرسید” چه طور جواب این همه مخاطب را میدهی”

لورن گفت” من هفته ای حتی یک روز کامل وقت می گذارم جواب فالورها رو میدم، کار من با این ها هست ، اگر فالوورهای من نباشند که کارهای من را ببیند و پرینت هایم را بخرند، من هم دیگر نیستم کاری از من نیست”

این حرف لورن خیلی به دلم نشست، دیده ام که پاسخ نظرات را چه قدر زیبا و صمیمانه می دهد و تازه با این که احتمالا او هم نظر بد و .. داشته، با خودم گفتم این همان جمله ی دیدن ما هم هست ” رزق در اخلاق خوب نهفته است”

لورن در پستی تشکر کرد و نوشت Thanks for putting food on my table dears

به خودم گفتم مهم نیست چه برخوردی دریافت کنی، نباید دیدن یک برخورد بد باعث شود که کاری کنی که در شان تو نباشد و نباید خودت را از کمک به افرادی که واقعا نیاز به داشتن هنر تو یا علم تو و خرید آن دارند دور کنی.

و به قول ضرب المثل انگلیسی آدم نباید همه ی خوبی ها را به خاطر یک بدی آن هم احتمالی دور بریزد dont throw away the baby with the bathwater


مثال هایی از برخوردهای غیر پیش بینی شده و راه حل ها

اوّل اینکه عرض کنم این ها تنها مثال هایی هستند از برخورد ها و من هیچ مشکلی با خود افراد ندارم حتی با گذشت زمان با خیلی از آن ها ارتباط مثبتی و دوستانه ای در کار و تحصیل پیدا شده و ان شاء الله خواهد شد.

و دوم اینکه برخورد پیش بینی نشده به هر حال جزو ذات کار با عموم هست، یکی از دوستان هم محله ای ام را دیدم که فارغ التحصیل صنایع بود و داشت یک پروژه انجام میداد ازش در مورد کار پرسیدم و گفت خیلی اوضاعش بد است اما او و چند تا از دوستانش بعد از فارغ التحصیلی با هم پول جمع کرده اند و یک زمین بازی شن برای بچه ها ساخته اند، هر کس یک روز هفته درگیر است و خوب است. اما خوب مشکلی هم دارد مثل دستشویی کردن بچه ها مثل بنز در شن ها، ضدعفونی کردن شن ها یا گاهی برخورد خیلی تند برخی والدین که شکایت می کنیم. می گفت اوایل دچار استرس میشده اما کم کم عادت کرده. این را گفتم که بگویم به هرحال کار با عموم همیشه تنش هم می تواند داشته باشد.

خود من فکر می کنم هر برخورد نامناسب یک تجربه است تا آدم بازبینی کند و کاری کند که دوباره پیش نیاید مثلا اگر شما مغازه داشته باشید و موقع شلوغی دعوا شود خوب شاید باید به فکر یک میله جلوی صندوق باشید یا مشابه آن. یعنی من معتقدم اگر برخورد غیرمنتظره ای هست به من هم بر می گرده و باید با گذاشتن قوانین یا مسیرهایی این رو درست کنم

اولین و مهمترین قدم این هست که باید محصول و خدمتی رو که ارائه ی کنید مشخص کنید، هرچه قدر این نامشخص تر باشه، انرژی شما برای توضیح بیشتر هدر میره. مثلا قیمت مشخصات اندازه نحوه ارسال یا تاریخ نمایشگاه باید کاملا مشخص باشه. یا مثلا اگر کاری مثل ساخت وب، تولید انیمشن، یا تصویرسازی میکنید، هرچی از تنوع کار کم کنید و به یک نوع خاص و محدود برسید، افراد دیگه می دونند چی میخواند و فقط اگر اون کار رو می پسندند سراغ شما می یایند، از طرفی چون شما داری سبک شخصی هستید و هنرمند هستید تنها کسانی که طرفدار شما هستند به شما سفارش شخصی می دهند و با دل و جون کار رو می خواهند و دیگر مثل کارهای غیر هنری ( مثل تولید موشن گرافیک های تکراری)  بجث اعمال سلیقه ی کارفرما پیش نمی آید.

اما برویم سراغ نمون برخورد ها

مورد اول– یک بار من در پروفایل اینستاگرامم جزو اطلاعاتم نوشتم” مسلمان” فردایش در تلگرام از طرف یک نفر پیغامی ناگهانی داشتم که شوکه ام کرد ” فکر کردی فقط خودت مسلمانی؟ چرا نوشتی مسلمان؟”

بعدا من برای این دوستم توضیح دادم که اون فقط پروفایل بوده و از نظر من هیچ اشکالی نداره که ما آدم های معمولی هم بنویسم Muslim دنیا که نباید فقط این کلمه را در صفحه های مربوط به گروه های توی سوریه و عراق بشنوه و براش توضیح دادم که ضمنا همه ی دین ها برای من محترم هستند و همه خصوصا ادیان ابراهیمی یک ریشه دارند

راه حل: شاید در کشور ما به دلیل دینی بودن حکومت و گاهی دخالت های استخدامی و کاری و مالی حساسیت هایی به وجود آمده و دسته بندی هایی میشه نمی دانم اما به نظرم به عنوان راه حل اینکه در نوشته های فارسی و صفحه های فارسی  کاری میشه کلمه ی صریح دینی می شه و به جاش از نماد ها یا پوشش ها یا چیزهای ضمنی یا پیام های تبریک مناسبتی استفاده کرد.   البته در خارج هم گاهی این حساسیت هست ولی من ندیده ام که این برخورد بشود و بیشتر احترام و توجه دیده ام اما گاهی چیزی به اسم Haram Police هست یعنی خودشان به کسانی که در صفحه های می روند و زیاد به این و آن تذکر می دهند تذکری که دخالت هست و خارج از شرایط امر به معروف. می گویند اینها Haram Police هستند و بی محلی شان می کنند. اما خوب این حساسیت کم تر هست.

یا مثلا چند روز پیش یکی از افراد در دومین یا سومین پیامی که فرستاده بود بی آنکه من چیزی گفته باشم یا ربطی به کارم داشته باشد بی مقدمه نوشته بود

I’m not a religious person, I don’t practice religious stuffs like taking fast and praying….. having said that, I do believe in God and believe in certain things and believe in being a good person and believe in having principle…..

این خیلی برای من جالب نبود من دوست ندارم با افراد و آشنایان مختلف که در جاهای مختلف پیدا می کنم وارد این مسائل شوم. و از طرفی دوست دارم که دوستانی در جاهای مختلف پیدا کنم جدای از سفارش های کاری، همیشه دوستان کمک هستند گاهی خودشان مطلبی یاد می دهند به هم در سفر کمک می کنیم و …  من در پاسخ نوشتم

نمی دانم چی شد راجع به دین صحبت کردید من روزه می گیرم اما نگران نباشید این موضوع اصلا موضوعی نیست که من درمورش بخوام کنجکاو باشم. شاید با محیط های کاری و سیستم های گزینشی سر و کار داشتید که ناگهان این را مطرح کردید.  آدم در یک کلاس، یک محیط کاری اطرافیانش ممکن هست دین دار باشند یا نباشند یا دین های مختلف یا حتی مذاهب مختلف داشته باشند یا حتی تغییری کنند مهم این هست که با هم خوب تا کنند و به قول شما آدم خوبی باشند.  …
اما جدای این ها بحث شباهت و یکی بودن قصه های قرآنی و بررسی قصه ها در انجیل برای من همیشه جالب هست
 من دوستان مسیحی کانادایی، مسیحی ژاپنی ، سنی ایرانی، سنی آفریقایی داشته ام  و حتی گاهی دین افراد را هم نمی دانم و معمولا این موردی نبوده که بخواهیم سر آن  با هم تا کنیم یا نکنیم این مصداق ها که  شما نوشتید یا مثلا بحث های دیگر مثل خوردنی ها و سبک زندگی معمولا در تشکیل خانواده و یا گاهی در انتخاب هم اتاقی برای اجاره، مطرح و بسیار مهم هستند وگرنه در کار برای یک پروژه یا یک کلاس  یا تبادل فکر و فرهنگ این ها مهم نیست
مسلمه که شما آقای خوب و با اخلاقی هستید

 

مورد دوم 

با اینکه من از تلگرام و پیامرسان های فوری دوری کردم اما متوجه شدم به هرحال مساله این ها نیستند بلکه خود دائما وصل بودن افراد و توقع جواب داشتن فوری مشکل است، تلگرام نباشد با اینستاگرام یا لینکدین پیام می فرستد.

مثلا یک بار در اینستاگرام پیامی داشتم کمی دیر جواب دادم و بعد اما پیگیری کردم و جواب دادم با تعارف و مودبانه جواب داد که سلامت باشید ، قربان شما …  فرد از من شماره تلفنم را خواست و من گفتم متاسفانه امکان ندارد و دیدن پیغام ها unsend شد و بعد من بلاک شدم!

یا مثلا در لینکدین یک بار پیامی داشتم که نمونه ی کاری را بفرستم، خوشحال داشتم فکر می کردم که لینک را از کجا انتخاب کنم و بفرستم که دیدم پیامی آمده، خوشحال شدم نگاه کردم پیام این بود ” سین می کنید جواب نمی دهید فکر کردید من دنبال دوست دخترم؟ نخیر من دوست دختر دارم همه چیز را با هم قاطی نکنیم” و بعد من بلاک شده بودم و ختی فرصت جواب هم نداشتم.

جدای اینها مثال هایی را هم در بالا در مورد تلگرام یا ایمو از طرف دوستان یا حتی هم مدرسه ای ها زدم

راه حل: سرعت ارتباطات توقع پاسخگویی سریع ایجاد کرده، این چیزی نیست که روی آن کنترلی داشته باشید تنها کاری که باید بکنید این هست که از کنجکاوری روی عدد قرمز پیام های خوانده نشده چشم پوشی کنید و یا اگر نتوانستید و پیامی را باز کردید حتما جواب دهید و یا اگر وقت ندارید بگویید ” در اولین فرصت جواب خواهم داد” ” الان دیروقت و شب است متشکرم سر فرصت برایتان می فرستم ” و …

مورد سوم 

در مورد  پیگیری و دیدار حضوری بحث مفصل است، در مورد بحث طراحی یکی از بنده های من طراحم می گوید همانطور که مشتری به مغازه مراجعه یمی کند  لازم است سفارش دهنده بداند که او باید به طراح مراجعه کند و نه بالاعکس

مثلا یادم می آید اوایل که وارد نبودم سازمانی کاری را برای مولفین پست می کرد و من خودم همیشه حضوری انجامش می دادم  با اینکه این را دوست داشتم و برایم مفید بود  و در حالت باز هم انتخابم همین بود اما مساله این بود که در ابتدا گزینه های ممکن را به من اعلام نکرده بودند و یا نپرسیده بودم

در مورد آشنایان موردی بود که هر وقت من تماس می گرفتم، می گفتم هم را ببینیم و بیا خانه ام. از نظر من با اینکه اصلا نباید چنین دعوت هایی را پذیرفت چرا که حتی با درصد کمی از احتمال اتفاق، ممکن  است به کار و یا بدتر از آن مهمترین دارایی انسان یعنی اعتماد و حسن ظن آسیب بزند و فرد در نهایت به همه چیز بدبین شود.  اما  با این حال معتقدم همیشه باید مثل رسم رایج دعوت تشکر کرد و بعد محترمانه آن را رد کرد. هر چند بار که تکرار شود.  حال بگذریم که دعوت آدابی دارد، اولا نباید در پاسخ به تلفن یا تماس باشد  طوری که به نظر بیاید خود فرد درخواست کرده و بهتر است فرد جداگانه خودش دعوت را انجام دهد. جدای بحث های عرفی جامعه ی ما هم بهتر است محل قرار هر بار به یک نفر نزدیک باشد و همیشه یک نفر به زحمت بیشتری نیفتد یا طبق رسم قدیم ایرانی ها اگر یک بار کسی دیدن امدن، یا به قصد احوال پرسی تماس گرفتم شما هم بازدید پس بدهید و یا به قصد احوالپرسی تماس بگیرید. مگر آن که به وضوح قص قطع ارتباط را داشته باشید.

در مورد قرار حضوری و آشنایی من همیشه تکیه ام بر دیدار حضوری بود، یک فردی که از نزدیک شناخته اید همیشه حامی و کمک بهتری به شما در آینده در کار، زندگی و یا لینک های ارتباطی است. همچین  نوشتار یا تلفن گاهی شما را مجبور می کند همه چیز را به کلمه در بیاورید و این گاهی خوشایند نیست  و یا بدون دیدن فرد در حالی که در دیدار حضوری بسیاری اطلاعات  با اخم، سکوت، یا زبان بدن رد و بدل می شود مثلا اگر شما از مطلب یا سوالی خوشتان نمی آید با سکوت یا اخم می توانید آن را منتقل کنید.  و اگر افراد در شهر جداگانه ای زندگی میکنند تماس تلفنی یا مکالمه ی ویدئویی می تواند کمک کند.

اما همه ی این ها یک مرحله ی قبل تر دارد، و آن اینکه فرد در تماس با شما دارای هویتی به عنوان یک فرد از جامعه باشد. یعنی به هر طریق ثابت کرده باشد که یک فرد واقعی است و برای رد و بدل کردن شماره تلفن یا دیدار  اعتماد ایجاد کرده باشد مشکل پیام های خصوصی این است که این ارتباط ایجاد کردن کمی سخت تر است و همیشه هویت شخص نیاز به معرفی بیشتر دارد اما باز هم افراد با فرستادن عکس های  کاری، یا خانوادگی یا گردشی و یا دوستانه ، معرفی اسم محل کارشان ، یا محل تخصیل شان و تعریف از کارها تاحدی اعتماد ایجاد می کنند.  و در شبکه های اجتماعی که بحث کمی راحت تر است، یعنی افرادی که پروفایلی با هویت خود ندارند  و تنها مجموعه ای از عکس های اینترنتی و بدون ارتباط با دوستانشان دارند که هیچ اما وقتی فردی پروفایل شخصی دارد و به راحتی مشخص است که مثلا خواهر، مادر، دوستان و فامیل در  بین افراد هستند بهتر است. در واقع صحبتم این هست هر چه قدر فرد شجاعانه تر و با هویت خودش به سمت شما بیاید با فرد حقیقی تری روبرو هستید اما هرچقدر فرد به شکل مخفیانه بدون اطلاعات باشد به طوری که با حذف اکانت یا ایمیل یا تلفن ارتباط شما با او از بین برود نسبت به این مساله تردید کنید.

مثلا همین چند وقت پیش یک نفر که قصد آشنایی داشت درخواست ملاقات داشت، من تشکر کردم و گفتم که بدون  داشتن اطلاعات و تنها با یک ایمیل، یک نام کوچک و یک شماره موبایل که شاید به اسم فرد نباشد و قابل پیگیری نباشد نمی شود اعتماد کرد. ایشان حال یا متن من را کامل نخواند یا روحیه ی درون گرایی داشت، بدون توجه به نکته ی من تنها یک عکس با عینک آفتابی و کلاه فرستاد که من عکس شما را دیده ام و این هم عکس من.  بار دوم  من با صراحت بیشتری گفتم که از شما اطلاعاتی ندارم و نمی توانم قرار حضوری بگذارم. و ایشان هم عذرخواهی کرد و گفت ترجیح می دهد که دیگر پیام نفرستد.

البته من به خودم اجازه نمی دهم که مستقیما درخواست مستقیم  وفضولی حتی در حد نام خانوادگی بکنم، چرا که شاید این باعث ایجاد حس بدی در مخاطبانم شود و هم اینکه کنجکاوی ای ندارم . به نظرم هر کس خودش باید راحت باشد و هر موردی را که مد نظرش بود و دوست داشت با رضایت و علاقه بیان کند و نه احیانا با رو دربایستی در جواب سوال من . در مورد قبلی هم مستقیما درخواست نکردم تنها گفتم که اطلاعاتی مثل اسم و آدرس ایمیل و تلفن قابل اعتماد برای در اختیار گذاشتن تلفن و ملاقات من نیست و از طرفی در مورد این نوشتم که اعتماد و دوستی زمان بر است حتی در مورد کسب و کار هم جذب اعتماد هنر خاص خودش را دارد.

از نظر من قبل از هر قراری آن هم در محل عمومی،  حتما مشخصات تماس و هویت فردی را که می خواهید در اختیار خانواده، دوست، هم اتاقی و … قرار دهید به طوری که در نهایت اگر لازم شد قابل پیگیری باشد و یا حداقل اسم موسسه یا محل کار یا تحصیلی را که به یقین اطلاعات فرد را دارد داشته باشید تا در صورت مشکل احتمالی و نیاز پلیس در دسترش باشد.

مورد چهارم

یکی از مواردی که در کار پیش می آید در نظر گرفتن هزینه های شما در ارتباط است، مثلا یک از کارفرمایان من وقتی تماس می گرفتم تماس را وصل می کرد تا من متوجه بشوم در کلاس مشغول تدریس است. خوب اولش این را نمی دانستم و چه قدر منتظر شدم. یا مورد دیگری بود که آشنای دوستم بود و ناگهان بدون مقدمه با ایمو آن هم دیروقت مثلا ۷ بعد از ظهر تماس می گرفت من هم شوکه شدم و هم پاسخ ندادم بعدا صحبت کردم که ترجیح همان تلفن است، و به خاطر حجم اینترنت مصرفی و اینکه من گوشی هوشمند ندارم و دستگاه کار را فقط برای موارد خاصی استفاده می کند  مگر با هماهنگی قبلی. در این موارد حتما هزینه های تماس اینترنت و … را در پیشنهاد قیمت خود لحاظ کنید، گاهی اینکه شما برای آشنایی قیمت کمتری بدهید ممکن است باعث شود شما را خیلی دم دستی و بدون مقررات یا غیر حرفه ای تصور کنند.

مورد پنجم

من خودم به شخصه از آن جایی که در این مورد زیاد پادکست گوش داده بودم یا تجربه های اندوهبار همکارانم را شنیده بودم خوب عمل کرده بودم و مشکلی به آن شکل نداشتم. اما نکته ی مهمی که در پادکست ها و یا صحبت های همکاران متوجه شدم این هست که به خاطر ذات کارهای با کامپیوتر و امکان دورکاری آن ها، مثلا کارفرما یا مدیر روز غیر کاری با آن ها تماس می گرفت ، در مسافرت، شب هنگام کاری را می خواست یا مثلا سفارش دهنده توقع داشت از جمعه تا دوشنبه کار جلو رفته باشد ( در حالی که شنبه  و یک شنبه جزو تعطیلات آخر هفته محسوب می شود) تنها راه حل این مساله خودتان هستید چون توقع را خودتان ایجاد می کنید اگر اعلام کنید در تعطیلات آخر هفته روی پروژه کار کردید این به شکل توقع در می آید. مثلا من یک سفارش دهنده داشتم که عادت داشت روز جمعه تماس می گرفت یا عصر وقتی از سر کارش تعطیل شده بود و قبل از شب بود تازه تلفن می زد یا دوستم گاهی از روی هیجان کار جمعه تماس می گرفت. خیلی مودبانه و به عنوان قانونم می گفتم لطفا روز کاری تماس بگیرید یا در وبسایتات یا در ابتدای تفاهم نامه ساعت کاری خودتان را اعلام کنید یا مثلا در خوش و بش با دوستم می گفتم، این بخش تلفن به بعد چون کاری است لطفا بگذار فردا یا پس فردا صحبت کنیم من دارم مثلا جارو می کنم یا کارهای آخر هفته را انجام می دهم یا استراخت می کنم.

یا مثلا از کانادا ایمیلی داشتم که یک جلسه با ایمو بگذاریم  اول خیلی برایم سوال پیش آمد که هویت فرد کیست که تنها با نام کوچک ایمیل زده، در جواب درخواست معرفی من گفت یک ایرانی بود که در کانادا زندگی می کرد و وب سایت و تلفن شرکت ( موسسه آموزشی شان) را برایم فرستاد. بررسی کردم و درخواست جلسه داشت، برایش توضیح دادم که من باید اینترنت مناسب خریداری کنم پس زمان را اعلام کنند و از طرفی با توجه به زمانی که داشتم می گذاشتم و همچنین اینکه تازه برای تعمیر دستگاه هوشمند که جزو سرمایه هایم بود هزینه کرده بودم و دیگر می دانستم باید این هزینه ها را دریافت کنم. برای خودم هم سوال شد که چطور می خواهند از کانادا به من حق الزحمه بدهند با وجود محدودیت های ما نکند تنها یک پروژه باشد که وقت زیادی از من بگیرد و بعد از اینکه ایده های آموزشی من را گرفتند دیگر حاجی جاجی مکه، برای همین همان ابتدا درخواست پیش پرداختی برای هزینه های اینترنت و حق الزجمه ی جلسه کردم و دیگر جوابی نیامد. خیلی راضی بودم از این کار. گاهی پیش میآید که اصلا دعوت از طرف سازمان نیست و مثلا افراد برای نشان دادن خودی در بین همکاران این دعوت ها را انجام می دهند یا همان حالت قبلی که ایده ها را رایگان جمع اوری می کنند و جدای از آن یک شرکت در منطقه ی فرانسه نشین باید با پرداخت مبلغی بسیار کم اول نشان دهد که قابلیت همکاری دارد.

مورد ششم

تعریف کردن، تعریف کردن کار پسندیده ای است اینکه کسی کار خوبی انجام داد او را تشویق کنیم مهم است. و انگیزه بخش . اما جدای از آن مهم هست که با تشویق شاد و با تنبه دلسرد نشوید. فیلم های هالیوود با زندگی واقعی فرق دارد

گاهی در کار پیش می آید که از شما کاری را می خواهند بدون در نظر گرفتن اینکه حق الزحمه ی جدا دارد، یا شاید شما نخواهید بپذیرید، ابتدا از شما حسابی تعریف می کنند و بعد آن را مطرح می کنند اینجا از همان تعریف هاست که نه در تشویق شما بلکه تنها برای بالا بردن احتمال پذیرش یا در رودرباستی قرار گرفتن انجام شده. نه گفتن در این زمان یا بیان خواسته های در ازای کار معمولا تمرین می خواهد و معمولا افراد جوان تر و تازه فارغ التحصیل یا خانم ها و آقایان حجالتی  از پس آن برنمی آیند.

مورد دیگر در آشنایی است. تعریف، را نباید پس داد. شاید به غلط در فیلم ها این طور باشد اما کلاهتان را قاضی کنید  اگر به طور ناخودآگاه و کاملا از روی احساس محبت اما توقع داشته باشید که با بیان تعریف فرد هم بلافاصله از شما تعریف کند یا کاری را انجام دهد توقع منطقی ای نیست و اگر ناراحت شوید در حق خودتان بدی کرده اید و اگر تذکر بدهید شان محبت و دوست داشتن خود را در نظر فرد مقابل پایین می آورید.

مثلا یادم می آید دوستی می گفتم ” دوستت دارم” ، این جمله را برای مخاطبان عمومی به راحتی می توانم به کار ببرم اما در مورد فرد بستگی به موقعیت دارد و ممکن است حالت شخصی پیدا کند بنابراین تشکر کردم و ایشان هم توضیح داد که پاسخ دوستت دارم تشکر نیست. گذشت و بار دیگر این تکرار شد و ایشان گفت ” قبلا صحبت کردیم که تشکر پاسخش نیست” بار سوم دیگر من حرف گوش دادم و تشکر هم نکردم.

بعدا اصلا متوجه شدم نیازی نیست که در برابر هر تعریف یا هر جمله ی محبت آمیز آن را پس بدهید یا مثلا در محیط کاری از روی تعارف  شما هم از فرد تعریف کنید  بلکه فقط احساس خوبمان را بگوییم و سر فرصت بگردید و تا فرد کار مثبتی انجام داد یا حرف خوبی زد او را تشویق کنید.  این طور هم بیبشتر می چسبد هم تشویق ها و محبت های خود را از شکل شرطی در اورده اید.

می دانم این درخواست ها گاهی از روی محبت است، مثلا اینکه مثال فلان فیلم را می زنند که فرد علاقه ندارد اما فرد دیگری خیلی علاقه دارد. یا مثلا چند وقت پیش همان فردی که گفتم خیلی از من تعریف کرد و بعد درخواست ملاقات اما بدون دادن اطلاعات را داشت. وقتی که رد کرد. گفت که من خیلی امیدوار بودم که بپذیری. یک دلیل این امیدواری این هست که ما در ناخودآگاهمان با کمک تعارفات ایرانی و یا فیلم ها این طور ثبت شده اگر از کسی تعریف کنیم یا جمله ی زیبا بگوییم لطفی انجام داده ایم و شانس پس دادن آن بالاتر می رود و گاهی این را به شکل توقع در می آوریم.

اما از قدیم گفته اند خدا با صابران است ، همیشه محبت و تشویق اثر خوب خودش را ندارد، اگر به جز محبت و دوست داشتن به شکل توقع فوری نباشد و حتما سر فرصت و در آینده به عنوان انرژی مثبت به او بر می گردد.


خلاصه که هرگاه برخورد غیر منتظره ای دیدید، ناراحت نشوید، روی اصلاح کارتان فکر کنید

خودتان را محدود و در پرده نکنید، یادتان باشد همیشه افرادی از کودکان گرفته تا مسن ها هستند که آن بیرون به کمک شما احتیاج دارند حتی اگر تا آخر عمرتان آن ها را نشناسید و یا حتی بعد از شما به دنیا بیایند. با یک یا چند برخورد دلسرد نشوید. به کارتان ادامه دهید کم کم خیلی چیزها برایتان کم اهمیت می شود و بدانید همیشه افرادی بیرون هستند که به شما کمک و مهربانی میکنند. به قول آن ضرب المثل وقتی دارید آب سطل را خالی میکنید بچه را با آن دور نیندازید.

و نصیحت دیگر من اینکه هیچ وقت از این که خودتان باشید نترسید، من بعد از اینکه تصمیم گرفتم اسم استودیو و برندهایم را رها کنم و با اسم خودم و به عنوان یک هنرور/دانشور/ پژوهشگر حاضر باشم و راجع به ارتباط با مخاطب و پاسخگویی و ارتباط تصویری و پشت صحنه خواندم و اجرا کردم، نه تنها هیچ برخورد بدی ندیدم بلکه متوجه شدم این خودش باعث می شود آدم های حقیقی  از شرکت های واقعی بیشتر به سمت شما بیایند، افرادی که حضورشان به شکل غریبه و بدون هویت و مخفی شده پشت اکانت ها هست معمولا سراغ افراد مشابه خود می روند تا آزادی بیشتری برای رفتار غیر مسئولانه داشته باشند. هیچ نگران نباشید همیشه آدم های خوب خیلی خیلی بیشتر هستند. و افکار بد بینانه ی دیگران تنها  سمی است برای پیشرفت شما.

نویسنده: حدیث

حدیث ملکی: هنرمند کوچولوی حرفه ای و پژوهشگری که از دنیای انیمیشن به دنیای واقعی آمده، قصه ها و دانستنیها را به تصویر می کشد| ساکنِ بیسکولنز| کارشناس ارشد انیمیشن، کارشناس مهندسی نرم افزار، عکاس و طراح اطلاعات خودآموخته | http://bisculens.ir | http://hmaleki.ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *