حال بد من از تو، حال خوب تو از من!!!

یکی از  کارهای خوبی که هر کس می تواند انجام دهد این هست که در انتهای هر ایستگاه وقتی چیزهایی را یاد گرفت آن ها را مستند و یادداشت کند و ثبت کرده و دیگر از آن بگذرد  و به مسیر آینده فکر کند.

این مطلب مقدمه ی بلندی دارد که اگر حوصله ی خواندنش را ندارید به بخش اصل مطلب بروید

با آمدن اینترنت و ارتباطات، در جهان تعداد شغل های فریلنس ( آزادکار / دورکار) به شدت بالاتر رفت. البته هر کس فکر میکند می تواند فریلنسر شود اما غافل از اینکه بدون مدیریت مناسب زمان نمی تواند به آن حتی وارد شد چه برسد که در آن موفق شد و طبیعتاً شکست می خورند و این فکر را رها می کنند.

خوره های انرژی

در واقع فریلنسری این طور نیست که همه ی ساعات هفته را به آن کار مشغول باشی و یا حتی طبق تصور یکی از دوستانم همه اش تفریح کنی و مثلا چون کارت مربوط به هنرهای تصویری و انیمیشن باشد دیگر کلا تفریح کنی. واقعیت این است که در هفته باید روزهایی را به برنامه ریزی، حضور در شبکه های اجتماعی، تبلیغات، حسابداری و مالی گذراند و در واقع همه ی واحدهای یک شرکت از بازرگانی، حسابداری، روابط عمومی را نیز داشته باشی.

مطلبی که امروز می خواهم در مورد آن بنویسم مربوط به بحث منابع انرژی و روحیه است. اما قبل از آن در مدیریت مالی بگویم.

به طور کلی من از این  چالش سخت که ارتباطاتم را گسترده کرده و با گروه های مختلفی کار کنم خوشم می آید، و معتقدم باعث می شود افراد مختلفی را با خوبی ها  یا ناخوبی ها ببینم و بیشتر و بیشتر بتوانم در تصمیم گیری مهارت پیدا کنم.

در مورد بحث های مالی خوب من تجربه ی کار در مدارس و ادارات و یا با ناشران داشتم. در مورد موارد مالی راضی هستم مثلاً در کارهای اول قرار داد بسته نمی شد، اولین بار که به عنوان فرد مستقل با جایی کار کردم با اینکه پرداختم هرچند دیر اما تمام و کمال انجام شد اما از نظر قرارداد با ترفند خاصی و پاسکاری نسخه ی قرار داد به من داده نشد این از نظر کاری برای من اهمیتی نداشت اما تجربه ی خوبی بود و بعد از آن در تمام قراردادها با جاهای مختلف سخت گرفتم و امضا نمی کردم به طوری که در نهایت چون کارم خوب بود مدیر متن را تغییر می داد یا خواسته ی من را برآورده می کرد اما با کلی سفارش که فقط برای شما انجام شده و به کسی گفته نشود تا باعث درخواست نشود این پافشاری من شاید ماه ها طول می کشید.

یا مثلاً مدت زیادی وقت گذاشتم و سایت ها و پادکست های مرتبط با فریلنسرها که محبوب ترین آن ها برایم freelancing.com بود را مطالعه و گوش دادم یا عضو کمپین های ا و از صحبت های فریلنسرها و تجاربشان استفاده کردم، مثلا تجربه ی افراد در مورد اینکه از تعیین قیمت پایین در اوایل کار افسوس می خورند یا تجربه ی برخی که کار زیاد به سلامتی شان آسیب زد یا تجربه ی برخی که به مشتری رو داده بودند و توقع کار فشرده، در آخر هفته یا بیداری در شب را از او داشتند همه به کمکم آمد تا پیش از فاجعه جلویش را بگیرم.

*****************

اما اصل مطلب این پست: موردی وجود داشت که من در باره اش چیزی نمی دانستم و خصوصاً اینکه چون دقیقاً عصر زندگی من همزمان با آمدن ابزارهای جدید ارتباطی است تجربه های پیش نوشته ای درباره ی آن وجود نداشت و من توانستم با آزمون و تست تجربه هایی را کسب و قوانینی را برای خودم وضع کنم تا بتوانم به کار و زندگی ادامه دهم:

و آن مورد مربوط به مهربانیِ بی-جا و یا شیوه ی اشتباه در پاسخ دادن به سوال ها و سلام ها و احوالپرسی هایی بود که به هر حال در زندگی با وسایل دیجیتال دریافت می کردم.

فرق اصلی رسانه های دیجیتال با زندگی فیزیکی در حجم پیام بود، یکی از ویژگی های خوب وایبر برایم کاهش هزینه ها و ارتباط با دوستان قدیمی که در شهرهای دیگری زندگی می کردند بود. تلگرام برای من دانشگاه شد و با عضویت در گروه های هنری و کانال های گرافیک و تصویرسازی و مسابقات خیلی به رشد من کمک کرد اما همزمان کم کم فشارهایی شروع شد، بخش اوّل این بود

الف)سهل الوصول بود

بنابراین من حجم زیادی از سوال های کامپیوتری یا غیر کامپیوتری یا به اشتراک گذاری هیجان های لحظه ای دریافت می کردم و از آن جایی که منِ آن زمان، بی پاسخ گذاشتن را بی ادبی می دانستم، مدت ها وقتم و یا حتی چشمم، دستم و هزینه ام و  دستگاهم صرف پاسخگویی می شد. در واقع چون در اوایل سالهای 80 که اینترنت آمده بود من تصوری دانشگاهی، علمی، یا کاری از ایمیل و اینترنت داشتم و با الگوبرداری از استادهای خوبم که جوابم را داده بودند یا در ادامه ی پاسخگویی ایمیلی که به شاگردانم داشتم فکر می کردم پاسخگویی لازم است و زمان برد که متوجه شدم با ابزارهای دیجیتال باید مثل محیط خیابان یا پیاده رو برخورد کنم.

همچنین گاهی حس می کردم حضورم در برخی گروه ها مثل این است که من را در وسط یک حیاط مدرسه رها کرده اند، اما من به جای شنیدن صداهای اطرافم دارم صدای مکالمات همه ی افراد در هر جای حیاط با هم و همه ی معاونان و دبیران در همه ی اتاق های کاری را می شنوم.

با کم کردن حضورم در آن ها، باعث شد 1) خیلی از سوال های که به طور خودکار با کمی جستجوی خود فرد حل می شد ، رفع شد و خودشان فوری پیام می دادند که ” ااا مشکل را حل کردم نیازی نیست” 2) برخی پیام ها که از نظر من بی ادبانه بود مثلاً این که فردی که 7 سال قبل همکار بوده اید بدون اینکه زحمت تلفن یا وقت گرفتن بدهد پیامی بفرستد و طرح درس بخواهد چیزی که قطعاً روی آن زحمت کشیده شده و به رایگان برای کسی فرستاده نمی شود،  این پیام ها حذف شد چون کم کم همه دیدند که من هفته ای یک بار، ماهی یک بار و دو ماهی یک بار چک می کنم 3) دوستان عزیزم برای حل مشکل از تلفن استفاده کردند و من دیدم چه قدر چه قدر بهتر است وقتی فردی برای کاری 1 ساعت پشت تلفن درحالی که پشت کامپیوتر است راهنمایی بخواهد تا اینکه یک چت مزخرف سه روزه انجام شود این تنش که خالا یک پیام آمد و حالا کار را انجام داد یا نه  و اینکه این تنش سه روز یا حتی یک روز طول بکشد کلافه کننده بود.

ب) رایگان بود و بی نظم بود

مشکل بعدی که با آن ها داشتم این بود که مثلا فرض کنید شما مغازه ای دارید اگر در آن را ببندید دیگر مراجعه کننده ندارید اما در فضای مجازی نمی شود در آن را بست، برای هر پیام احتمالی از خانواده یا از هر کسی، طبیعی است که فردی بخواهد دائم وصل باشد و پیامرسانی ها وصل باشد. اما متوجه شدم این مساله دارد درد سر ساز میشود. برخی که برای کار شماره را گرفته اند، بیش از حد پیام بدون متن و فقط شامل سلام می فرستند و در واقع خواستار گفتگوی در هر ساعتی که سرشان خلوت است دارند، برخی مدام پیام های سلام خوبی می فرستند و یا گاهی که جوابی بدهم ناخواسته یک گفتگوی بد موقع حتی در شب راه می افتد. در واقع مفت بودن این پیام رسان و اینکه مثل زنگ تلفن خانه سر و صدا ندارند باعث می شود هر وقت که هر مدیری یا هر کسی کاری، فکری، چیزی به ذهنش رسید گوشی را بردارد و با گفتنش از شر آن فکر راحت شود، یا هر کس حوصله اش سر رفت و تنها شد دنبال هم صحبت بگردد.

حل این مشکل سخت بود، اوایل که بلد نبودم بسیار جدی و سنگین  و رسمی تشکر می کردم و گمان می کردم افراد متوجه می شوند اما این طور نبود، در مرحله ی بعد صراحتاً عذرخواهی می کردم و می گفتم دیروقت پاسخگو نیست اما این هم کارساز نبود و باعث به قولی رو دادن می شود و اعتراض های عجیبی مثل عدم پاسخگویی در کمتر از 24 ساعت، یا اعتراض به آنلاین شدن اما ندیدن پیام و یا با تاخیر جواب دادن .. دریافت می کردم. برای حل این مشکل دو راه را انجام دادم، اول اینکه متوجه شدم ایراد از خودم است که برای اینکه از دست استرس جواب دادن پیام راحت شوم سریع آن را جواب می دهم، متاسفانه مثل ایمیل نمی شد آن ها را نشان داد کرد تا بعداً پاسخ داد اما این دلیل نمیشد که فوری آن ها را جواب دهم، در مورد پیام هایی که از محل کار بود صبر می کردم و در ساعت کاری و یا روز غیر تعطیل اول وقت پاسخ می دادم، و تاثیر فوق العاده ای داشت این را همکارانم گفتند و با تعجب می گفتند خوش به حالت چرا از تو توقعات بی جا ندارند!  در مورد فضای غیر استخدامی اما کاری آنلاین هم همین کار را کردم، یعنی اگر کسی در صفحاتم  نظری می گذاشت یا پیامی می داد  اگر شب بود یا روز تعطیل بود پاسخ نمی دادم اولش کمی سخت است  اما بعد متوجه خیرش می شوید. یک دفتر یادداشت اینجا به کار می آید.

در واقع این جا هم باز مقایسه با شرایط فیزیکی به کارم آمد، در دنیای واقعی کسی ساعت 12 شب زنگ خانه ی من را نمی زند برای کار غیر فوری، می تواند پیام بیندازد یا زنگ بزند اما با در بسته مواجه شود، اما اگر من در را باز کنم و این پاسخگویی را به یک عادت  و حتی یک مورد توقع تبدیل کنم تقصیر من و  افرادی است که مانند من برخورد می کنند.

ج) زردی من از تو سرخی تو از من ( یا همان خون آشامی انرژی)

این بدترین و زجرآور ترین معضل بود که بلافاصله به خط قرمز من تبدیل شد. این مساله را کمی کلی تر از وسایل دیجیتال و به طور کلی در زندگی شرح می دهم.  دهه ی 20 زندگی من دهه ای مهربان، از خودگذشته و فداکار بود بیشتر وقت ها بازخورد خوبی گرفتم، خوبی دیدم و از طرف بزرگترها، شاگردان، اساتید و … تشکر و حمایت دریافت می کردم. و خیلی ها که از خوانندگان وبلاگم بودند من رامی شناختند سلامی می دادند و تشکر می کردند. اما چند مورد هم داشتم که به من  تلنگری وارد کرد، تلنگری که باید در کمک کردن سخت گیر بود تا انرژی کافی برای کمک به افرادی که واقعا نیاز به کمک دارند داشته باشی و از کمک کردن دلسرد نشوی، این اصلاً خوب نیست که مثل برخی به شدت بدبین باشی قطعاً خیلی از آن ها دلسرد شده اند و دچار این شدت بدبینی بالا شده اند.

اما تجربه ها، متفاوت بود، اولین بار مربوط به یکی از همکارانم بود که به طور کلی زیاد اهل درد دل و ابراز ناراحتی بود، و از من در مورد این که چه کند مشورت می خواست. و بعد مساله اش خیلی شخصی تر شد و مشکل شخصی اش را که البته به خودش هم خیلی فشار می آورد تعریف می کرد. زیاد گوش دادن به حرف های او خیلی از من انرژی گرفت و حتی برایش از این و آن شماره تلفن مشاور پیدا کردم. اما وقتی مشکل حل شد دیگر به زحمت جواب می داد. در جایی دیگر شرایط نامناسبی از نظر اخراج برخی رخ داده بود با اینکه مساله به من ارتباطی نداشت اما مساله ی تعریف کردن ماجرا ها و حتی غیبت کردن خیلی باب شده بود و همه مدام حواشی را تعریف می کردند و شرایط مدام سخت تر شد، و من می دیدم با اینکه  همه چیز برای من خوب است اما بیهوده خسته می شود، ناراحتم و انرژی ندارم و خسته می شوم. حتی وقتی کسانی بیش از حد به بیان حدس و گمان های منفی  یا پیش بینی های بدبینانه از افرادی بپردازند، خودت هم احساس ناامنی می کنی که نکند جایی مورد همین بدگویی ها از طرف آن ها قرار گرفته باشی! یا مثلاً وقتی یکی از همکاران با ناراحتی محل کارش را ترک کرده بود  در ارتباطات دوستانه ای که داشتیم مدام از محلی که من در آن بودم بد می گفت از مدیر و  شرایط و من اصلا از این صحبت هایش خوشم نمی آمد و سعی میکردم کمتر در این مورد صحبت کنم یا جواب بدهم. در واقع این ها زخم هایی هستند که افراد خورده اند و دردشان هنوز با آن هاست اما کم کم بیان درد عادت می شود طوری که بعد از خوب شدن هم مدام جای زخم را نشان می دهند و به نوعی جلب توجه می کنند یا در اصطلاح روانشناسی نوازش می گیرند.  نوع پیشرفته تر آن هم دیده ام که افراد بعد از این که چند سوال می پرسند، کم کم بیهوده احساس صمیمیت کرده و دوست داشتند از بدبختی هایشان بگویند، از اینکه زندگی از نظر آن ها سیاه است، یا زندگی فقیرانه ای داشته اند یا زندگی سختی داشته اند، یا احتیاج به کمک و مشورت دارند. اوایل آشنا نبودم و فکر می کردم بحث کردن یا امیدوار کردن و مثال های متعدد از افراد موفق آوردن کارساز است اما کم کم متوجه شدم این نوعی جلب توجه و محبت است، حتی شاید برخی خود را قهرمان یک داستان معروف ادبی یا یک سریال خوب یا حتی سریال آبگوشتی می بینند و با به کاربردن اصطلاحات ادبی و قافیه ها و تکرار احساس می کنند که با بدبخت بودن و بدبخت نمایی و سیاه دیدن، یک قهرمان یا یک نویسنده یا یک فیلسوف یا یک بزرگ هستند در حالی که بدبختی کسی را قهرمان نمی کند، ( مگر در سریال های آبگوشتی غم انگیزی که تلویزیون خصوصاً در ماه مبارک نشان داد) بلکه شادی درونی، مقاومت و ادامه آن ها را قهرمان می کند و نویسنده را باید با کل آثار دید نه با جملات گزینشی.  حتی این تفکر سیاه بینی به تبلیغ ها هم سرایت کرده مثلا اکثر تبلیغ هایی که در راستای حمایت از کالای ایرانی می بینیم، به جای ایجاد غرور ملی، کارگر را موجودی بدبخت نشان می دهد که اگر یک شلوار فروخته نشود، می میرد و با ترحم توقع خرید ایجاد می کند.

وقتی این را برای یکی از دوستان و همکارانم تعریف کردم، گفت ” چه قدر بد، در واقع تو را سطل آشغال خودشان کرده بودند” ! تعبیر درست و جالبی بود.

کمی بیشتر فکر کردم ؟ چه موارد دیگری؟ چه فرقی بین منفی بافی و انتقاد است؟ بیشتر که فکر کردم یاد ماه رمضان ها افتادم، برخی که روزه می گرفتند و برخی که نمی گرفتند قبل ماه شروع به آه و ناله کردن می کردند که ای وای چه کنیم وااای ، و نا خودآگاه آن ماه برای من سخت شروع می شد و می گذشت.  یا مثلاً یاد شرایطی افتادم که در گروهی بودم که کوچکترین اتفاقی که می افتاد می گفتند “اینجا ایرانه دیگه، دیدی چه طور کاغذ ها را خانم فلانی داد اینجا ایرانه دیگه” طبیعتاً این روی من هم تاثیر داشت و مدت ها از جایی که زندگی می کردم بدم می آمد و امکان لذت بردن از حال را از خودم گرفته بودم چیزی را نمی دیدم و شرایط روحی خوبی نبود.

کم کم که برای یادگیری زبان دوستان بیشتری در خارج از کشور به شکل نامه نگاری پیدا کردم متوجه شدم مشکلات همه جا هست. همه جا برق می رود همه جا آتش سوزی میشود، همه جا اتفاقاتی می افتد. بعد که نظریه هایم در مورد منفی بافی را بیشتر بسط دادم با خودم تصمیم گرفتم که دیگر به حرف های منفی که نه به قصد دعوت برای کار یا اعتراض است بلکه تنها برای بالاآوردن انرژی منفی روی فرد دیگری است بی محلی کنم

Image result for psychic vampires

هر روزه پیام های زیادی میگیرم که سعی می کنم پاسخ دهم یا بی محلی کنم:

  • وقتی دوستی می گوید ” تو این ممللکت نمیشه به آسونی فلان کار را کرد ” پاسخ می دهم که البته این کار به طور کلی در همه جا سخت است.
  • وقتی فردی غریبه در اولین پیام هایش می گوید ” ایرانی ها در روابطشان مشکل دارند” می خندم و با خودم می گویم ” حالا نیست که تو بچه ی ناف لندنی”
  • وقتی که دوستم بعد از سه بار تماس هر بار برای شکایت از محل کارش و رئیسش که من اصلا نمیشناسم  زنگ می زند، از او می خواهم که برای چیزهای خوب  هم زنگ بزند چرا که دفعه های قبل من برای احوالپرسی زنگ زدم و او  متوجه می شود و قرار های خوبی می گذاریم.
  • وقتی کسی شروع می کنم به این که ” زندگی من زندگی دراماتیکی بوده” حرفش را قطع می کنم و بحث را عوض می کنم
  • وقتی کسی سوالی در مورد کنکور می پرسد در جواب می گویم که این بار جواب را رایگان می گویم و برایش آرزوی موفقیت می کنم و در مورد درخواست بعدی  عذرخواهی می کنم که رایگان مشاوره نمی دهم و در مورد  درخواست بعدی برای مسائل شخصی می گویم که متاسفانه در این مورد کنجکاور نیستم مگر آن که در ازای کمک های من آن ها هم کاری حتی شده بیان یک لطیفه  یا هر چیز مثبتی انجام دهند.
  • وقتی فردی بعد از چندین سال به طور اتفاقی من را دیده و تعریف می کند که فلان فامیلش در خارج است و آن جا اصلا کسی مریض نمی شود و بیمارستان ها خلوت است، از خدا می خواهم به او قدرت استدلال بیشتری بدهد و کمکش کند هر جا که زندگی می کند حسرت جای دیگر نداشته باشد.

=====================

در واقع در نظرم هنوز هم پاسخ دادن ارج و ارزش بالایی دارد خصوصاً که شاید فردی که سوال می پرسد واقعاً سوال داشته باشد، مسن باشد، دانش آموز باشد یا امکاناتی نداشته باشد، به هر حال از بین هر 10 نفر شاید 9 نفر سوال را بیهوده، غیرفوری بپرسند و یا سوالشان تنها بهانه ای برای حرف زدن باشد اما یک نفر شاید نیاز داشته باشد

برای این من سه مورد را به اصولم اضافه کرده ام

1- برای پاسخگویی سوالات، ایده ی جمع کردن آن ها و پاسخگویی در یک ویدئو یا پست  وبلاگ یا پست عمومی بهتر است، هم مکالمه ی چت گونه پیش نمی آید و هم خیرِ شما به افرادی که در آینده آن را سرچ کنند و بخوانند می رسد و هم اینکه در صورتی که فرد سوال کننده تشکر یا یادی نکرد، کار را نه برای فرد بلکه برای اهداف انسانی و در کنار آن تبلیغات انجام داده اید.

2- از ایده ی Live در اینستاگرام یا یوتیوب استفاده کنم، طبیعتاً شرایط فیزیکی، زمانی، مالی امکان پاسخگویی به نظرات را نمی دهد و از طرفی پاسخگویی به نظرات جزو وظایف نیست و نظرات بازخوردی هستند از هر پست اما می توان با یک لایو مثلاً یک ساعته وقتی را به مخاطبان اختصاص داد.

3- گذاشتن شرایط سخت تر، بگذارید برای توضیح این مطلب یک خاطره تعریف کنم، استاد ریاضی گسسته دانشگاهم مرد خاصی بود خیلی سخت گیر، اگر از 7 و نیم صبح، 5 دقیقه دیرتر وارد می شدی، آن چنان نگاه می کرد که آب می شدی، اگر سر کلاس جزوه را نگاه می کردی می گفت پس من چه هستم؟ و اگر سر کلاس نگاهی به ساعت مچی ات می انداخت اعتراض می کرد. یک بار من به اتاق کارش رفتم تا رفع اشکال کنم، من را بیرون انداخت و گفت با چرک نویس هایت بیا.  بعد ها فهمیدم حرفش بسیار منطقی بود فردی که با چرک نویس بیاید هم می فهمی ذهنش آماده است و هم متوجه میشوی کجا را اشتباه  رفته و اشکال کارش در کجاست.  همین گذاشتن شرط ها هم در ارتباطات دیجیتال برایم مفید بود، اینکه از افراد بخواهم از ایمیل استفاده کنند و وقت بگذارند، اینکه در ازای مشاوره مبلغی طلب کنم، اینکه بخواهم سوال را واضح و دقیق بپرسند. نتیجه شگفت انگیز بود، افرادی که باقی ماندند کسانی بودند که من می خواستم حاضر بودند هزینه بدهند، حاضر بودند حتی اگر خودشان کار با ایمیل بلد نیستند از مثلا منشی انتشارات کمک بگیرند و همگی بدون توقع و متشکر بودند.

و در مقابل مثلاً وقتی فردی چندین بار سوال های پراکنده و بی هدف می پرسید و درخواست کار کردم، رفت. یا حرف یک نفر برایم خیلی جالب بود وقتی برای چند نفر توضیح دادم که پاسخگویی با موبایل و کیبورد کوچک و صفحه اش سخت است  چند نفر گفتند که نه برایشان سخت نیست و من دیدم باید صریح تر بگویم و وقتی از یک نفر که چندین سطر ناراحتی و بی ارزش بودن شغلش را بیان کرده بود خواستم که ایمیل بزند تا بتوانم بنویسم گفت ” نیازی نیست” و این پاسخ خوبی بود، همان مساله ی بیان احساسات منفی برای یک گوش مفت و بعد رفتن چون اصلا تعداد اندکی دنبال پاسخی نیستند.  ولی برعکس همیشه کار با آن هایی که دنبال سوالشان هستند و در واقع هدف دارند خاطره ی خوبی بوده است.

حتی در تجربه های من، افرادی که واقعا مشکلی دارند که کاری از دست کسی بر نمی آید، انقدر  عزت نفسشان برایشان مهم است که معمولا بعد از حل مشکل  آن را گفته اند و هیچ وقت دوست نداشته اند با اعلان عمومی آن به همه شان خود را پایین بیاورند

درواقع نظر من در مورد خون آشامی انرژی این گونه نیست که یک سری از افراد اینگونه هستند و افراد دیگری اینطور نیستند، بلکه از نظر من این یک ویژگی است که گاهی می تواند در برخی به دلیل مشکلات و ضربه هایی که دیده اند و یا در اثر در ارتباط بودن زیاد با افرادی که انرژی آن ها را تخلیه کرده باشند، پدید آمده باشد. و صحبت من در این مطلب این است که اگرچه که کمک کردن به دیگران خوب است اما در درجه ی اول هدف حفظ سلامتی خود است و در صورت احساس خطر باید مراقب خودمان باشیم، و مثل کسی نشود که شنا بلد نیست و به کمک فردی می رود که در حال غرق شدن است. بلکه گاهی تغییر بحث یا رد درخواست مشورت و ارجاع دادن به صاحبان نظر و یا بی محلی کردن به افرادی که از این طریق ناخواسته به جلب توجه و حمایت افراد دست می زنند، می تواند به خود آن ها کمک کند. به یاد صحبت معلم فیزیک راهنمایی ام افتادم، وقتی سال ها بعد که از آمریکا به ایران آمده بود  او را دیدم  با هم مشغول پیاده روی بودیم و به من گفت:” خصوصیات هم در جامعه مسری هستند، مثلا وقتی حادثه ی 11 سپتامبر رخ داد مردم بیشتر عصبانی بودند همه عصبی و بدبین بودند” راست می گوید غمگین بودن، احساس بدبختی کردن، شاد بودن، قانع بودن همه مسری است و در حوزه ی زمان و مکان قابل بررسی است و برای همین هست که در شرایط مکانی یا زمانی متفاوت انسان باید بیشتر مراقب  باشد. 

درکل من این قوانین را برای خودم وضع کردم:

  • غیبت ممنوع ( و بیشتر منظورم شنیدن غیبت هست، درخواست تغییر بحث یا حتی تذکر مستقیم به هیج وجه بی ادبی نیست) ( یک تجرله ی جالب بگویم زمانی در دو مدرسه تدریس می کردم که با هم رقیب بودند به یکی که قدیم تر در آن بودم اعلام نکردم و به مدیر مدرسه ی جدید تر هم بسیاری محکم و جدی و البته مودبانه گفتم شما باید فرض کنید نمی دانید من در جای دیگری هستم، و این خیلی به کمک من آمد همه خیالشان راحت بود  اما همکار دیگری که مشابه وضعیت مرا داشت مدام شاکی از این بود که فلان مدیر می گوید خبر از آن طرف چه و این یکی از من می پرسد خبر از آن طرف چه و هر دو هم به او بدبین هستند )
  • غم و غصه ی کلی و بی هدف یا نشخوار گذشته و شنیدن آن ها ممنوع ( یاد حرف مادربزرگ مادرم افتادم که می گفت ” غصه نجس است” و یا یاد حرف دوستی که در مورد کشیش شدن مطالعه کرده بود می گفت ” مفهوم گناهان ذهنی وجود دارد، غصه و نگرانی گناهانی ذهنی هستند، نگرانی استفاده ای نا به جا از تخیل است”
  • پاسخ های فوری به کارهای نافوری که توقع پاسخ فوری دارند ممنوع ( یکی از هوش ها هوش هیجانی است که در گذر زمان می تواند افت کند یا تقویت شود من معتقدم که عادت دادن اطرافیان به پاسخگو بودن آنی هم می تواند باعث اضطراب شود و هم هوش هیجانی را افت دهد _ در حاشیه داشتم فکر می کردم برخی کارهای دین های مختلف که روی مفهوم تقوا یا خویشن داری هستند در واقع دارند روی هوش هیجانی کار می کنند)
  • اگر کسی درخواستی دارد، باید درخواست را واضح و جمع و جور شده بیان کند، این که کسی تنها یک آرزوی لحظه ای یا رویابافی اش را بیان کند مورد پذیرش نیست و باید درخواست از من به شکل دقیق و معین از نظر زمانی و مالی معین باشد، مشاوره، انجام فلان مورد تا فلان زمان و …  ( در حاشیه از صحبتی که با یکی از دوستانم که از کانادا آماده بود بگویم، تعریف می کرد که ناراضی است که وقتی طرحش را می برد حمایت نمی شود و کارش خیلی دشوار است و باید قدرت سخنوری اش را بالا ببرد هم به لحاظ زبان و هم به لحاظ مفهوم، به او گفتم من اگر سرمایه گذار بودم احتمالاً بدون اینکه توهین کنم اما خیلی به پیشنهاد دهنده سخت می گرفتم و خیلی سوال پیچش می کردم و خیلی طرحش را رد می کردم، برای اینکه ببینم تا چه حد محکم است و طرحش را می خواهد، در کارها همیشه رقیب هایی هستند که شایعات و مشکلاتی ایجاد می کنند و اگر او حتی قدرت دفاع از طرحش را نداده باشد در مقابل آن ها می بازد و سرمایه ی من هدر می رود، من نه برای نا امید کردن برای برای مطمئن شدن از سرمایه گذاری زیاد سوال پیچش خواهم کرد)

رفع یک سوء تفاهم: آیا حرف من این است که اصلا نباید بد گفت یا از مشکلات گفت؟ خیر. حرف من مربوط به زمانی است که فرد کوچکترین انگیزه ای برای حل مشکل ندارد، شرایطی که وقتی شما برای بیان مشکلش پیش قدم می شوید جرات همراه شدن ندارد. و یا اصلا مشکلی وجود ندارند بلکه ناتوانی در کنار آمدن با مشکلاتی در گذشته را به شکل بد بینی تبدیل کرده است، اینجا مشاور های حرفه ای لازم است و نه افرادی که فقط بشنوند.

پست بعدی در مورد خون آشام های انرژی را بخوانید

Image result for psychic vampires

===================

در موارد بالا دیدید که من سعی کردم همه چیز را با شرایط فیزیکی طبیق دهم، در واقع وقتی یکی از قسمت های سریال شرلوک هلمز را که در حال مصاحبه ی اینترنتی با قربانی یا مورد حمله قرارگرفتگان بود و تصوری واقعی از حضور آن ها ارائه می شد، حس کردم که ایده ام درست بوده و یکی از بهترین خط مرزهایی که می توانم در تصمیم گیری لحاظ کنم، معقول بودن زمان، مکان، تعداد و سرعت در دنیای واقعی و با شرایط فیزیکی بدنم است.

پی نوشت: در مورد نارضایتی از زمان و مکان، این جمله را شنیده اید My limit is my sky من واقعا به آن باور دارم چه در مورد کسانی که مدام به من می گویند ” چرا نمی ری چرا اینجایی ” و چه در مورد کسانی که مدام می گویند ” تو الان داری چه کار می کنی؟ آها فلان کار را می کنی؟ پس  معنی اش یعنی این که  فلان کار را رها کرده ای ”

================

پی نوشت 2: شاید با به کار بردن کلمه ی افراد غربیه این شبهه پیش بیاید که منظورم افراد ناشناس هستند، کاملا برعکس منظورم افرادی است که مشخصاتشان، و امکان تماس با محل کار یا افراد خانواده شان فراهم است ( توضیه هم می کنم به هیچ وجه با افراد ناشناس وارد گفتگو نشوید و حتم برای کار یا هر چیزی مشحصات تصویری، تماسی، محل کار و زندگی برای ارائه به پلیس یا پلیس فتا در صورت بروز مشکل  در دست داشته باشید)

================

پی نوشت 3 : یکی دیگر از مسائلی که برایم عجیب بود این بود که تاخیر در قرار تا حدی منطفی است مثلا در تهران شاید تا 30 دقیقه تاخیر قابل پیش بینی نباشد، گاهی من دیر می رسم و گاهی دوست، همکار یا آشنایم. اما در مورد برخی از دوستان این یک عادت شده مثلا در مورد تعداد کمی شاید در 6-7 مورد اخیر یک بار هم یادم نمی آید که دوستم اول رسیده باشد و خاطره هایی از منتظر ماندن در باران ، در آفتاب در خیابان، دریافت پیامک برای خواب ماندن در ترافیک ماندن، تماس گرفتن که قرار را فراموش شده و … دریافت می کردم، طبیعتاً همیشه بخشیده ام و اما با خودم گفتم که کمتر قرار گذاشتن شاید راهش نیست از طرفی زیر سوال رفتن شخصیت تنها به واسطه ی اینکه آشنای قدیمی باشی یا در همکلاسی های کودکی و نوجوانی دلیلی نمی شود که نسبت به یک فرد غریبه یا محل کار که راس ساعت حاضر می شود کم ارزش تر باشم ، از این به بعد قصد دارم به افرادی که با آن ها قرار می گذارم بگویم که موبایلم را در هنگام قرار خاموش  می کنم یا در خانه می گذارم ، سخت است اما قطعا باعث می شود هم خودم به وقت بروم هم دوستم روی حساب اینکه می تواند با کمک یک پیامک دیرتر بیاید یا بیشتر بخوابد یا دیر راه بیفتد یا بیشتر جلوی آینه آرایش کند یا لباس عوض کند دیگر تکیه نکند.

=====================

پی نوشت چهار: محدودیتی که من در دسته بندی رسانه های دیجیتال تعیین کردم بسیار به کمک آمد، نمی توان با همه ی رسانه ها به همه پاسخ گفت، این که من یک رسانه ی اصلی مثلا ایمیل داشته باشد ( یا هر پیام رسان دیگری) بسیار به نظم دهی و صرفه جویی هزینه و سلامتی کمک کرد. گاهی پیش می آمد که مثلا مشتری ناگهان بدون هماهنگی با ایمو تلفن می زد! هم شوکه می شدم و هم درک نمی کردم که چرا بخشی از هزینه ی مکالمه و اینترنت را باید من بدهم. یا سازمان یا مجله ای توسط تلگرام شخصی یک نفر که خود را مسئول آن جا معرفی میکرد به درخواست من با یک جمله ی نصفه و نیمه مثلا لینک فلان را بفرستید بررسی کنیم جواب می داد به همه ی اینها جواب نمی دادم و چه قدر خوب شد، بسیاری از این اکانت ها  که مربوط به استارتاپ ها بود بعدها شکست خوردند و کاملا خصوصی شدند. و دوم اینکه سازمانی که به کارمندانش اجازه دهد یا خود مدیر طوری باشد که با تلگرام شخصی با افراد پیام بدهد قطعاً یا سازمان بی نظمی است که به آبرو و کنترل موارد ناخواسته اهمیت نمی دهد یا سازمان بی پولی است  که حتی پول یک تلفن یا وقت یک نامه یا هماهنگی برای گفتگوی تلگرامی و … را ندارد منشی هم ندارد و قطعاً کار کردن با آن یعنی زحمت کشیدن و پول نگرفتن و حرص خوردن و بسیار خوشحالم که وارد چنین دردسرهایی نشدم  ؛)

نویسنده: حدیث

بُن پُم:نوشته هایی از مطالعات روزانه ی حدیث در هنر، علم و تکنیک | مهارت ها: عکاسی، انیمیشن دوبعدی و استاپ موشن، برنامه نویسی CSS و مصورسازی اطلاعات |دانشجو و هنرجوی دوره های آنلاین ویدئویی، کارشناس ارشد انیمیشن دانشگاه هنر، کارشناسی نرم افزار شهید بهشتی |

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *