وبلاگ دوران دانشجویی کارشناسی ارشد انیمیشن

سلام و درود به همراهانم در بن پم،

سال 89 من موفق شدم در رشته ی انیمیشن دانشگاه هنر قبول بشوم. این موضوع واقعاً برایم خیلی خوشحال کننده بود. ان قدر حس خوب و شکرگزارانه ای داشتم ( و هنوز دارم) که در حین تحصیل در حدی که فرصت بود یادداشت هایی از کلاس ها و درس ها می نوشتم، تا برای همه ی کسانی که به انیمیشن علاقه داشتند اما امکان ورود و ادامه تحصیل نداشتند مفید باشد.

جالب اینکه در طی این سال ها این وبلاگ خیلی ارتباط خوبی برقرار کرد و چندین مورد پیش آمد که افرادی من را در جشنواره دیدند و گفتند از روی وبلاگم می شناسندم و تشکر کردند و حتی همین سال 97 چند روز پیش که یکی از فارغ التحصیلان رشته ی انیمیشن را دیدم گفت زمانی که کنکور می داده پیگیر وبلاگ من بوده.  با اینکه به نظرم مطالب در حد پست نبود و تنها یادداشت نویسی بود اما با خودم گفتم اگر انقدر فایده داشته چرا مطالب را عیناً به بن پم منتقل نکنم و بنابراین این کار را انجام می دهم اما توجه داشته باشید این مطالب مربوط به سال 89 است و دید محدود من در آن زمان.

در آن سال ها هنوز ظرفیت ورودی کارشناسی ارشد افزایش پیدا نکرده بود و خیلی از رشته محل ها تازه در حال شکل گیری بود. مثلاً یادم می آید یک سال با رتبه ی 208 در رشته ی کامپیوتر نه تهران، نه اصفهان و نه مشهد قبول نشدم اما سال بعد یکی از دوستانم با رتبه ی 232 دانشگاه الزهرا پذیرفته شد. مورد بامزه ای که برایتان تعریف کنم اینکه اگر کنکورهای آزمایشی که در سال سوم دوران کارشناسی دادم را نیز حساب کنیم، و اگر در نظر بگیرید که کنکور کامپیوتر در آن سال ها دو قسمت داشت و در صبح و عصر یک یا دو رو برگزار می شد، اگر همه ی اینها را در نظر بگیریم حساب کردم و دیدم من در مجموع بعد از نشستن در 20 جلسه ی کنکور ( و خوردن 20 تا کیک و ساندیس سر جلسه) بالاخره در سال 1389 قبول شدم، تازه در سه چهار سال اوّل کنکور دانشگاه آزاد را شرکت نمی کردم.

سال 89 من هم در دانشگاه هنر رشته ی انیمیشن ، هم در دانشگاه آزاد علوم تحقیقات رشته ی مکاترونیک قبول شدم و هم اینکه از دانشگاه ادینبرگ انگلستان مسئولی تلفن زد برای ادامه ی کارهای اپلای. و من مطمئن مطمئن، رشته ی مورد علاقه ام یعنی انیمیشن را انتخاب کردم.

در سال های قبل من در رشته های مهندسی کامپیوتر (نرم افزار- الگوریتم و محاسبات- هوش مصنوعی)، مهندسی فن آوری اطلاعات، پژوهش هنر، گروه 1357 ( رشته های تجسمی ارتباط تصویری – تصویرسازی – طراحی صنعتی- انیمیشن – عکاسی- مرمت آثار باستانی) شرکت کردم و در رشته های مهندسی کامپیوتر و مهندسی فن آوری اطلاعات ( آی تی) مجاز به انتخاب رشته شدم. یک رشته هم به اسم “سیستم های چندرسانه ای” در دانشگاه تهران و دانشگاه امیرکبیر ارائه شده بود که تا نوبت به انتخاب رشته شد دانشگاه ها از پذیرش دانشجوی جدید انصراف دادند و در واقع رشته با طول حیات تنها 2 سال، دیگر منقرض! شده است. در مورد هنر مجاز به آزمون عملی شدم و در آزمون های عملی رشته های ارتباط تصویری ( گرافیک) ، انیمیشن ( تصویر متحرک) و طراحی صنعتی شرکت کردم.

تصور کنید که انواع و اقسام درس ها و کتاب ها را خواندم، از مدیریت برای آی تی  تا نقد هنری برای پژوهش هنر و جالب اینکه خیلی مطالب در رشته های دیگر به کار می آمد، مثلاً در سر جلسه ی کنکور سوال طراحی صنعتی را با معلوماتم از درس مدیریت پاسخ می دادم. شاید این یکی از دلایل متعددی بود که من را به طرز تفکر و ایده ی فعلی ام یعنی عدم وجود مرز بین علم و هنر و فن و … رساند. عناوینی که تنها در سیستم آموزشی چندین دهه قبل ابداع شده و شاید عمرشان طولانی نباشد.

سال 88 دیگر از کنکور حالم به هم می خورد، چون فشار زیادی بود، از یک طرف قبول نشدن های متعدد از یک طرف پافشاری درونی خودم برای تحصیل در رشته هایی که علاقه داشتم (کامپیوتر، آی تی، انیمیشن) در حالی که ظرفیت ورودی انیمیشن در سال 88 تنها 17 نفر در کل ایران و در سال 89 تنها 25 نفر در کل ایران بود، به جز اینها فشار های دیگری هم بود مثل اینکه به مصاحبه های کاری زیادی رفتم اما شرایطی مثل تعهد 5 ساله کار تمام وقت ( و نرفتن به خارج، یا عدم ادامه تحصیل) یا سفته ای 5 میلیونی ( به پول آن موقع) یا اجبار در پوشش یا پذیرش ممنوع الخروج شدن، شرایط خوب رشته ای که در آن تدریس می کردم اما نامناسب به لحاظ بیمه و مالی، خود فشار دیگری بود. مکاشفه دیگر ( که البته شیرین بود) کنکاش و یادگیری اپلای کردن بود، چیزی زیادی نمی دانستم اما خودم زبان را به شکل تافلی خواندم در مورد پاسپورت گرفتن تحقیق کردم و دریافت کردم و …. و فشار دیگر مربوط به شبکه های اجتماعی بود که تازه آمده بودند و ذهن من به آن ها عادت نداشت می دیدم که هرکس اتفاق تازه ای برایش رخ می دهد اما من گیر افتاده ام. دلم به پذیرفتن خیلی کارها نبود اما کاری را که دوست داشتم هم نمی شد انجام بدهم و هنوز هم یاد نگرفته بودم و انقدر قوی نشده بودم که بی خیال سوال و پرسش های مداوم افراد دور در مورد ” چه کار می کنی” بشوم.

تا اینکه سال 88 طبق معمول که در مصاحبه های کاری مشکلی برای پذیرش نداشتم، در بین درخواست کنندگان یک آگهی کار در یک موسسه مالی اعتباری ( بانک) جزو 6 نفر برتر برای کار در بخش طراحی و سیستم های  آی تی بودم. ما شش نفر یک روز را با هم از این ساختمان به آن ساختمان گذراندیم، آن موقع شرایط این بود که سه ماه کار آزمایشی بدون حقوق داشتند، ناهار با خود فرد بود ( آدم شکمویی نیستم اما دوران کارآموزی در وزارت مسکن که بودم کارکنان نهار داشتند اما کارآموزان نهار نداشتند، اجازه ی خرید هم نداشتند، گرمکن هم نداشت، و در آن تابستان هم هوا انقدر گرم بود که غذا بو می گرفت!) داشتم عرض می کردم، و حقوق بعد از گذشتن سه ماه آزمایشی 250 هزار تومان بود. از ما شش نفر، یک نفر خانم، کارمند تامین اجتماعی بود ظهر که شد رفت، یک نفر آقا کارمند یک شرکت کامپیوتری بود و گفت که حقوق آن جا بیشتر است و از طرفی سالی یک سکه و عید هم می دهند پس او هم رفت. یک نفر کارمند یک بانک دیگر بود، و گفت که اصلاً از رشته اش ( کامپیوتر) خوشش نمی آمده و نمی آید و قصد ادامه تحصیل ندارد، و با کمال میل در این جای جدید می ماند، چون بانک قبلی قرار دادهایش همه دو ماه دو ماه است و در تمام مدت ترس این را دارد که بعد از دو ماه با او خداحافظی کنند و از نگاه چپ یا اخم هر کس دلهره ای در دلش می ریزد و نفر دیگر ، خانمی بود که حرفش خیلی روی من تاثیر گذاشت وقتی از او پرسیدم، گفت که اینجا می ماند، و پول اینجا و قرار داد بلند مدت اینجا را می پسندد اما اگر ازدواج نکرده بود و اگر مخارج زندگی طوری نبوذ که احتیاج به کار هم زن و هم مرد خانواده شان باشد، قطعاً قطعاً تحصیلاتش را ادامه می داد.

حرف او خیلی من را به فکر فرو برد و بهم روحیه داد، سال قبل شروع به خواندن هنر کرده بودم اما بعد ماه های شهریور و مهر به این نتیجه رسیده بودم که حافظه ام به درد این همه حفظیات نمی خورد اما با انگیزه ی حرف های آن خانم، یک بسته کتاب هنر یکی از موسسات کنکوری گرفتم ، چندتایی کتاب هنرستان گرفتم و بقیه را فایلشان از وبسایت چاپ کتب درسی گرفتم و پرینت کردم، اوّلش بی حوصله خواندم اما دیدم با اینکه من تاریخ دوست نداشتم اما تاریخ هنر واقعاً شگفت آور بود، حال  و روحیه ی بد من با تاریخ هنر واقعاً عالی شد، صبح ساعت 8 تا عصر ساعت 7 یا حتی 8 در کتابخانه درس می خواندم صبح تا ساعت 6 هنر می خواندم و 6 تا 8 سوال های کنکورهای قبل رشته ی فناوری اطلاعات ( آی تی) را می زدم. در کتابخانه که قدم زدم از روی کتاب بچه ها سه نفر را پیدا کردم که آن ها هم برای کنکور هنر می خواندند و رشته هایشان نقاشی و معماری بوده، یکی از آن ها هیرو ی واقعی بود برای من و ساعات زیاد درس خواندن او خودش انگیزه ای بود برایم.

و چه اتفاقی افتاد؟ من مجاز به انتخاب رشته شدم و رتبه ی ام 11 شد! دنبال کلاس کنکور عملی انیمیشن گشتم، آن موقع مثل الان نبود که بعضی از هم دوره ای ها موسسات آموزش کنکور عملی انیمیشن راه اندازه کرده اند، از طرفی رشته های پر طرفدار گرافیک و تصویرسازی بود. هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم تا یکی از همان دوست های کتابخانه ای پشت تلفن گفت: ” تندیس” من بعد از دو روز گشتن دوباره از او پرسیدم و فهمیدم  آنچه منظورش بوده یک مجله بوده و آگهی هایش را می گفته. 4 آگهی در آن جا بود تلفن زدم، قیمت پرسیدم، استاد پرسیدم و در نهایت دو مورد برایم جالب شد. اولی جهاد دانشگاهی بود ثبت نام کردم و بعد چند روز دیدم به حد نصاب نرسید سراغ دومی رفتم و یک کلاس عملی شروع شد یک کلاس باحال در آموزشگاه سرزمین باران و استادمان آقای حبیبی بود به گمانم

ایشان با این دید درس داد که حتی اگر قبول نشدیم مطالب به کارمان بیاید. 6 نفر بودیم، یک نفر عکاسی دوست داشت و فیزیک خوانده بود، سه نفر گرافیک خوانده بودند و … در آن شلوغ و پلوغی های سال 88 ما در کلاس انیمیشن می خواندیم و در آن شلوغ و پلوغی ها می رفتیم و بر می گشتیم، یک بار هم یکی تصادف کرد فکر کنم در همان تابستان بود که مایکل جکسون هم از دنیا رفت.  دوستی که گرافیک خوانده بود، سمر، رفیقم شد خیلی به من یاد داد، ازش اسم تمام وسایل هنری را می پرسیدم و به من یاد می داد، چسب میسکیت، رنگ اکولین، … اینها را همه او به من یاد داد، من اوایل انقدر همه چیز برایم جذاب و مثل دنیای نو بود که حتی مثلاً وقتی استاد کلاس گرافیک به شاگردانش می گفت ” بچه مداد اتوووود استفاده نکنید” من یواشکی می گفتم “سمر مداد اتووووود چیه؟” و می گفت ” اتُد دیگه”  یا مثلاً وقتی منشی آموزشگاه می گفت ” میشه جای چسب رو بدی” کمی فکر می کردم و می گفتم :” من نمی دونم جای چسب چیه” (احتمالاً تصور می کردم وارد یک آزمایشگاه شیمی شدم که اسم هیچ چیز را نمی دانم ) و بعد خانم منشی می گفت ” جای چسب دیگه !تو چسب نواری می گذارند ”

من از آن آموزشگاه خاطره ی خیلی خوبی دارم چون استادش واقعاً کمک می کرد، یاد می داد و با اینکه نکته کنکور می گفت اما هدفش کنکور نبود و یک جلسه هم یک آقای عروسکساز و نویسنده ی کتاب که بعداً در تلویزیون دیدمش را آوردند و ایشان هم درس هایی داد. دلیل دیگر بر هدف درست آموزشگاه بر آموزش و نه کسب درآمد از طریق صنعت تدریس اینکه، تعداد جلساتش از جاهای دیگر بیشتر، هزینه اش کمتر و در دو قسط دریافت می کرد.

خدا رو شکر دو سالی بود که طرح مسخره ای به اسم آ . ت .ت برداشته شده بود، قبل از آن طرحی بود به اسم آ . ت . ت که وقتی در کنکور قبول می شدی باید رو به رو با استادها مینشتی و مصاحبه می کردی و تصمیم گرفته می شد که قبول هستی یا نه، چیزی مشابه مصاحبه ی دکترا که در حال حاضر برقرار است.  خوب چون آ.ت . ت حذف شده بود در برخی رشته ها آزمون عملی وجود داشت.

خوب من  تیر ماه در آزمون عملی شرکت کردم و رتبه ی آزمون کتبی ام نیز 11 بود و خوب معلوم است دیگر… نه خیر معلوم نیست دیگر.. چون  آن سال قبول نشدم  اما باور کنید انقدر آن رتبه ی 11 گرفتن بهم چسبید که برخلاف انتظار دوستانم خیلی خیلی بیشتر انگیزه گرفتم که سال بعد حتماً قبول شوم.

تاثیر کلاس تابستانی باعث شده بود که من به ایده ی کتاب تصویری ساختن علاقه مند شوم، کتاب های مترو را با علاقه نگاه می کردم و به ذهنم ایده ی کارتونی کردن سازهای ایرانی و نوشتن کتابی با آن رسید. صبح ها بی صدا روی کتاب کار می کردم، بی صدا هم برای کنکور می خواندم می گویم بی صدا  چون  آن سال ها بود که فهمیدم من خیلی تمایل نداشتم به تعریف کارهایی که مشغول آن هستم و از عملی شدن آن مطمئن نبودم و در واقع شکست خوردن جلوی همه اعتماد به نفس می خواند که به مرور زمان زیاد شد. بنابراین بهتر می بینیم کارها را اگر جواب داد اعلام کنم خصوصاً اگر تمایلی به پرسش در موردش نداشته باشم.

حالا با این همه داستان گفتن متوجه شدید که چرا خیلی ذوق داشتم در مدت تحصیل همه چیزهای هیجان انگیزی را که رخ می داد بنویسم؟ انگار که یک سنگی پیدا کرده ام بروم رویش و یواشکی از داخل پنجره به باغ انیمیشن نگاه کنم و حتماً باید بلند بلند تعریف کنم که چه می بینم.


بعد از آن در دانشگاه های آنلاین و آزاد شروع به یاد گرفتن کرده ام، عکاسی، داده نگاری و انیمیشن و نقاشی دیجیتال، دانشگاه های من یوتیوب، اینستاگرام، و وب سایت MOOC هست.

البته قبل از آن چند موردی کنکور دکترا و اپلای دادم مثلاً در کنکور “علوم شناختی” تا مرحله ی مصاحبه در یک موسسه غیر انتفاعی! رفتم اما ترجیح دادم برای مصاحبه در موسسه ی غیر انتفاعی ثبت نام نکنم. یا یک سال تا مرحله ی مصاحبه در رشته ی پژوهش هنر جلو رفتم و در دانشگاه الزهرا جلسه ی مصاحبه را رفتم که داشتن مقاله آی اس آی و .. خوب بود اما آن دانشگاه رشته و استاد انیمیشن نداشت. یا در دانشگاه کرایستچرچ نیوزلند در رشته ی ارتباطات با روبات های انسان نما مورد پذیرش استاد بعد از مصاحبه ی آنلاین قرار گرفتم اما موفق به دریافت بورس نشدم یا در دانشگاه آبردین انگلیس پذیرش برای رشته ی مربوط به علوم آموزشی پذیرش اما بورس را دریافت نکردم.

در کل باید بگویم خیلی راضی ام هیچ دانشگاهی برای من نمی توانست در این چندسال مفیدتر و چند وجهی تر ( علمی، هنری، مالی، اعتماد به نفس، هویت یابی، دیدگاهی )  از یوتیوب باشد.